نوشـــــــته هــاے نیمـــــــه شـــــــــــب🌙

آے ستــــــــــ⭐ـــــــــــاره آٌ ستــــــــــ⭐ــــــــــــاره بے تو شب نورے نداره

_and i'll be gone _

۴ نظر


بنام خدا

داشتم پست قبلی مو میخوندم؛ تمام حرفم از خستگیم بود،از اتفاقای بدی که واسم افتاده بوده.داستان زندگی من اینه...هر صفحه اش که ورق میخوره بیشتر فرو میرم توی بدبختی...!میترسم ازینکه تا چند سال دیگه این حجم ناراحتی تبدیل به یه بیماری لاعلاج بشه و از یه جا بزنه بیرون!

میگن یه روز خوب میاد... ولی من فهمیدم که یه روز خوب هیچ وقت نمیاد ، هرچی جلوتر میری دردهات عمیق تر میشن و تو باید یاد بگیری باهمین زخم های عمیقت زندگی کنی. زندگی خودش یه زخم عمیقه که خدا بعد از آفرینش توی قلب ما جاگذاشت.

تلاش هام مفید بوده و زیادی از حد توی دایره ی تنهاییم فرو رفتم.امروز دلم برای دوست صمیمیم که چند وقت بود زیاد باهم حرف نمیزدیم تنگ شده بود.وقتشه دوباره یکم نزدیک ترشیم بهم...

فصل زیبای من نزدیکه و هرچقدر از عشقم نسبت به این فصل بگم کمه... پائیز من...

پائیز باشه و دانشگاه باشه و بارون باشه... من باشم و دوست صمیمیم و قدم زدن تا سرحد احساس از دست دادن پاها!

همه ی تلاشم اینه که این سرنوشت لعنتی رو رام کنم و افسارش رو بدست بگیرم!موفقیت خاصی نداشتم ولی حداقل دارم تلاشمو میکنم... برای بار هزارم ؛ امشب بازم تصمیم میگیرم شاد باشم.......... .


ـــجام جهانے چشم هایتـــ

۴ نظر

چشــــمِ تو 

ریــختہ بَرهَم منِ معمولــــے را

یک نگــاه تو به من

جــامہ دریدن دارد...

...


پ.ن: 

به دعوت آرامِ عزیزم(ببخشید که دیر شد)



_ The story of my life ‌_

۴ نظر



The future

۳ نظر



بنام خدا

هرراهی رو که میری میبینی نمیتونی و تو؛ آدم اون راه نیستی!

نمیتونی مثل بقیه دوست و همراه داشته باشی، نمیتونی مثل بقیه عاشق باشی، نمیتونی تمرکز کنی حتی!حتی نمیتونی توی جمع خانواده ات خوش باشی!

هرراهی که میری، دری که تهشه رو به خودت وامیشه. تو تنهایی!بوی تنهایی میدی.انگار صدها سال تنها بودی که حالا جمع گریز شدی!

همه چیزو امتحان کردم تقریبا.دلم به هیچ چیز نمیتونه خوش باشه. بارها شده با دوستام رفتم بیرون و بهم خوش گذشته،اما توی راه برگشت توی اتوبوس هق هق گریه کردم!نمیدونم مشکل چیه!

توی جمع های خانوادگی، همه ی شوخی ها بنظرم مسخره است و حتی اگر هم بامزه باشه دلم نمیخواد لبخند بزنم. انگار که من مستحق خندیدن نباشم.انگار که من مستحق خانواده داشتن نباشم.انگار که من جزعی از خانواده نباشم!

دست و دلم به نوشتن نمیره.دست و دلم حتی به زندگی کردن نمیره.دیگه نمیتونم یه مداد بگیرم دستم و بخاطر عاشقی هایی که نکردم شعر بنویسم...

نمیدونم چی میخام و نمیدونم میخام چیکار کنم.دنبال ی چیزی میگردم تا بهم انگیزه ی زندگی بده.کاش میتونستم ی حیوون خونگی داشته باشم تا دلم بهش خوش باشه.یه چیزی که منو به زندگی وصل کنه.


شاید ساعت 00:00 ساعت تغییر باشه.کاش میشد وقتی ادم تصمیم میگیره تغییر کنه،واقعا تغییر میکرد.کاش خدا دستم و بگیره و بهم بگه این همه ترسی که تو ازهمه چیز داری بی خودیه.کاش ی بار که باهاش حرف میزنم جوابمو بده.بیاد توی خوابم و بگه دختر کوچولوی بی اعتماد بنفسه دوست نداشتنیه من، حتی اگر همه ی عالم و ادم تورو نخوان من دوستت دارم، بیا بغلم و تا ابد گریه کن رو شونه هام...

عجیبه شاید...اما من هنوزم به این آینده امیدوارم........................


لبریـــــزے از گفتن....

۱ نظر



تنهایی‌ام را با تو قسمت می‌کنم، سهم کمی نیست

گسترده‌تر از عالمِ تنهایی من عالمی نیست

غم آن‌قدر دارم  که می‌خواهم تمام فصل‌ها را

بر سفره‌ی رنگین خود بنشانمت، بنشین غمی نیست

حوّای من بر من مگیر این خودستایی را که بی‌شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه‌ام را بر دهان تک‌تک یاران گرفتم

تا روشنم شد، در میان مردگانم  همدمی نیست

همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که می‌پوشم زچشم شهر آن را

در دست‌های بی‌نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

محمدعلی بهمنی

_از این شعر قشنگ تر داریم؟_


عشق، به تنهایی کافی نیست!

۲ نظر


بنام خدا

#نوشته_های_نیمه_شب 

بعد از کلی سرو صدای ذهنی؛ یه نفر با صدای بلند تری داد میزنه: " فقط دوست داشتن کافی نیست "

...

این که هدفت برای آینده چی باشه،این که دوست داری توی سی سالگیت کجا باشی و توی چه حالتی، اینکه تا کی میتونی اینجوری ادامه بدی..؟

"اینجوری" که من دارم زندگی میکنم،مطمئنم راه خوبی نیست.بی هیچ امیدی به آینده،بی هیچ برنامه ای، بی هیچ هدفی...فقط دارم جلو میرم.از بچگی همیشه بهمون گفتن مستقل باشید، هدف داشته باشید...اما هیچ کس اینا رو یادمون نداد!

دینِ من دستور داده بلند پرواز نباشید،ولی من وقتی به ارزوهام فکر نمیکنم،وقتی توی آسمون خیالاتم به اون بالا بالا ها پرواز نمیکنم،همین یه ذره امید رو هم ندارم!

اصلا کسی چه میدونه؟شاید این واقعا دستور دین نباشه؟شاید این یه تحریف باشه!چون من توی قرآن همچین چیزی ندیدم.حتی اگر هم باشه از کی تا حالا یه برنامه برای همه ی ادم ها کاربردی بوده؟

...

داشتم ب اینده و هدف فکر میکردم.با خودم گفتم بهتره برم دنبال نجوم.بعدش فکر کردم دیگه داره 22 سالم میشه!و اینکه خیلی ها "عاشق" نجومن پس چرا همه منجم نشدن؟

بعدش فکر کردم ب مبینا.به اینکه با خانواده ای ازدواج کرده که خیلی مذهبی هستن.به اینکه هربار میخواد بره سمت خانواده ی شوهرش،باید برخلاف چیزی که هست،چادر سر کنه و رو بگیره.با خودم فکر کردم خب "عاشق" شوهرشه و بخاطرش هرکاری میکنه.ولی تا کی میتونه عاشق باشه؟هرچقدر هم ک عاشق یه نفر باشی و بخاطرش تغییر کنی،بلاخره یه روزی دلت برای خودت تنگ میشه.یه روزی دلت میخواد کارهارو به روش خودت انجام بدی و از تظاهر خسته میشی....


صدایی توی ذهنم فریاد میزنه که : "عشق،به تنهایی کافی نیست"

البته اگر حست؛واقعا عشق باشه!

شب بخیر سرزمین خیال!


Bad,Worse,Worst!

۵ نظر


بنام خدا


پنج شنبه 9 فروردین 1397: 

دلم گرفته...خیلی!

شب با مامان رفتم گوشیمو تعمیر کنم،نمیتونه راه بره و دیدن همین ماجرا برای دق مرگ شدن من کافیه...

صدبار تاحالا تصمیم گرفتم که دیگه جلوی مامان و هیچ کس دیگه ای نگم "نمیخوام ازدواج کنم" ولی بازم میگم!لعنت به من و این دهن که همیشه بی موقع باز میشه!توی راه برگشت سعی داشت منو قانع کنه که اگه بتونم یه شوهر خوب پیدا کنم پس ازدواج میتونه خوب باشه.دلیل این همه اصرار و نمیفهمم.خبر نداره از دلِ من!با تک تک سلول های بدنم ترس و بیزاری نسبت به ازدواج و حس میکنم.ازدواج؟بچه داری؟حتی نمیتونم بهش فکر کنم!عجیبه!منی که انقدر عاشق بچه ها بودم،که انقدر دلم میخواست مادر بشم و حتی از اینکه مادر نشم میترسیدم حالا انقدر از بچه داشتن بیزارم!آدم ها عوض میشن و این حقیقت دردناکیه...

داشتم سریال مورد علاقم و نگاه میکردم،این دونفر تمام سرنوشتشون به غم گره خورده؛مثــــلِ من.از هرراهی که وارد میشن،حتی وقتی همدیگه رو نجات میدن باز هم میرسن به غم!


مامان از دست من عصبانیه،تقریبا همیشه.ترجیح میده من یه جای دور باشم تا بزرگ و عاقل شم اما دلش نمیخواد من حتی به فکر تحصیل توی یک کشور دیگه باشم!مامان حالش خرابه و من با دیدن این حال خرابش از همه ی عالم خراب تر میشم.من به بدترین شکل ممکن شبیه مامانم.من به بدترین شکل ممکن دلم میخواد به دورترین جایی که وجود داره فرار کنم و تا آخر عمرم شب ها توی تنهاییم انقدر گریه کنم تا بمیرم.گریه نمیتونه بغضم و از بین ببره،فقط این گره ی توی گلوم و کور تر میکنه.پیشونی از همون اول که بدنیا میای همه چیز زندگی تو مشخص میکنه.این که انسان قدرت اختیار داره کاملا اشتباهه،خدا خودش توی کتابش گفته که "ما هرکس را بخواهیم هدایت میکنیم"

بعضی وقتا با تک تک سلول های بدنم حس میکنم بیچاره ام.بیچاره به اون معنای واقعیش؛یعنی کسی که میخواد یه کاری برای درست شدن اتفاق ها انجام بده اما کاری برای انجام دادن نیست!دلم میخواد با تک تک سلول های بدنم گریه کنم.درست مثل چند لحظه ی پیش.

چرا زندگی و عشق و دوست داشتن ادم ها انقدر درد داره؟چرا همیشه باید یکی باشه که بترسیم از دستش بدیم و هر لحظه زجر و عذابی رو که میکشه با تمام وجودمون ببینیم و حس کنیم؟آدم بودن سخته.آدم کم میاره.خیلی چیزهارو نمیشه تحمل کرد.


برگشتم :)

۰ نظر

به نام خدا...

امشب داشتم با رفیق قدیمی حرف میزدم.ناراحت بود...خیلی!درگیر رابطه ای شده که نباید میشد.و حالا انقدر پیشروی کرده که دل کندن و بیرون اومدن ازش اراده ی آهنین میخاد...دلم گرفت!چه به روز اون دختر شاد و با جسارت اومده؟این عشق امروزی تا کجا اونو برد؟

خیلی وقته که نیومدم وبلاگم...خیلی وقته!از این جا پررنگ ترین چیزی که همیشه توی ذهنم هست وبلاگ آرام هست...چقد وبلاگمو دوست دارم!چقد دلم واسه این فضا تنگ شده بود...

دانشجو شدم...توی یکی از بهترین دانشگاه های ایران.خدارو شکر این بار روزانه اما نه اون رشته ای که میخاستم!اولویت دومم بعد از اونی که میخاستم قبول شدم و خیلی راضی هستم !از قضا فرداهم امتحان دارم  :|

خیلی خوبه که میتونم ناشناس حرف هامو بزنم،پیش روی ادمی هایی که منو نمیشناسن و نگران قضاوت هاشون نیستم ،نگران نیستم که شاید فرداهای نزدیک حرف هامو به گوش بقیه برسونن...

آینده هم چنان مبهمه...این ویژگی آینده است...حرف های زیادی توی دلم دارم برای گفتن؛همین که دوباره پست میذارم خیلی دلم سبک میشه...

آرام جانم خوبی؟دلم تنگت شده بود  :)

.

شب بخیر ای سرزمین خیال 🌙

شنبه 13آبان ماه 1396

ساعت01:26

شب...

۴ نظر

+قشنگ ترین مخلوق خدا ؛ شب و سکوت آرامش بخششه!

.

.

.

دیشب بعد از مدت ها یه خواب خوب دیدم!خواب دیدم با سه تا دوست صمیمیم و چند نفر دیگه که نمیشناختمشون اما دوستام بودن،رفتیم روی یک کوه که شیبش خیلی زیاد بود،تمام مشهد رو میدیدم ازونجا!بام مشهد بود.خیلی قشنگ بود.همون چیزی ک عاشق دیدنش هستم!تماشا کردن چراغ های شهر از دور...اون سکوت دوست داشتنیه شب...و ماه که اون بالا دلبری میکنه!ماه...نمیدونم چرا انقدر عاشق ماهم؟!

خوابم نمیبره،تو فکر فردام...فردایی که میتونه بخش دیگه ای از زندگیم و رقم بزنه.تصمیم گرفتم ک فکرو خیال رو بذارم کنار و به خدا بسپارم همه چیزو!استرس انتخاب رشته و دانشگاه،ازدواج و خاستگاری و همه چیز رو...

انقد خسته ام ک حوصله ی فکر کردن به هیچ چیزو ندارم!

میدونم ک خودش بهتر از من میدونه چ اتفاقی ب صلاحمه ک بیوفته :)

.

کلی کار دارم ک انجام ندادم!کارهای کلاس خیاطیم،مرتب کردن خونه،فکر کردن ب سوالاتی ک میخام بپرسم...فرداهم که قراره برم کلاس،دقیقا وقتی ک کلاسم تموم میشه اونا میرسن!نمیدونم چرا ساعت قرارشونو یکم تغییر ندادن؟!تو فکرشم ک فردا کلا کلاس نرم!ولی خب همینجوریشم خیلی عقب افتادم!همه چیز خیلی گره خورده به هم...برای انجام دادن این همه کار تقریبا دوروز کامل وقت میخام😑

یه مدتی بود ک باخوردم فکر میکردم برااینکه دانشگاه و کلاس خیاطی تداخل پیدا نکنه ،کلاس خیاطی نرم!ولی خب بعدش تصمیم گرفتم هرجوری ک شده با "نمیتوانم" هایی که دارم بجنگم.ازینکه حتی باخودم فکر کنم فلان کارو نمیتونم انجام بدم متنفرم :|

.

ساعت 3:33 شب ، و من بیدارم...یه گوشه نشستم و تو فکر فرداهایی هستم ک نمیدونم قراره چی بشه...اما به این فردا ها امید دارم 😊

شب بخیر🌙

بی اعتنا به نتیجه،دوستت دارم!❤

۱ نظر
مدارا نکردی
باداواپسی مو
ندیده گرفتی
غم بی کسی مو...
.
بنام خدا
داشتم وسایل اتاقمو جمع و جور میکردم،چشمم افتاد به دست نوشته هام.دلم تنگ شد واسه  خودم!
و من همچنان سردرگمم.نمیدونم چی میخوام!بی هدف...معلق...و سکون بزرگترین اصل زندگیم شده!
توی یک گروهی دعوت شدم که همشون دوستای دبیرستانم هستن،دلم پرکشید واسه اون روزا...دیوونه بازی هامون،خنده ها،گریه ها،پاکی مون...
راهی و که دارم میرم،انگار خودم نمیرم!انگار یکی دیگه هست که بجای من راه میره،حرف میزنه،میخنده،تصمیم میگیره...!
صدای محسن یگانه داره تکرار میشه ؛ رگ خواب این دل، تو دست تو بوده... خدایا؟رگ خواب من،توی دست های توئه!میدونم رهام نمی کنی!خیلی دوستت دارم،تو تنها امیدی هستی که توی این روزهای تاریک به دلم میتابه...
آینده هرچی که باشه،هر اتفاقی که بیوفته برام،فقط میخوام یک چیز رو بدونی: بازهم؛مثل همیشه،بی اعتنا به نتیجه دوستت دارم!❤
?Do You Like The Stars
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان