نوشـــــــته هــاے نیمـــــــه شـــــــــــب🌙

آے ستــــــــــ⭐ـــــــــــاره آٌ ستــــــــــ⭐ــــــــــــاره بے تو شب نورے نداره

لبریـــــزے از گفتن....

۱ نظر



تنهایی‌ام را با تو قسمت می‌کنم، سهم کمی نیست

گسترده‌تر از عالمِ تنهایی من عالمی نیست

غم آن‌قدر دارم  که می‌خواهم تمام فصل‌ها را

بر سفره‌ی رنگین خود بنشانمت، بنشین غمی نیست

حوّای من بر من مگیر این خودستایی را که بی‌شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه‌ام را بر دهان تک‌تک یاران گرفتم

تا روشنم شد، در میان مردگانم  همدمی نیست

همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که می‌پوشم زچشم شهر آن را

در دست‌های بی‌نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

محمدعلی بهمنی

_از این شعر قشنگ تر داریم؟_


عشق، به تنهایی کافی نیست!

۲ نظر


بنام خدا

#نوشته_های_نیمه_شب 

بعد از کلی سرو صدای ذهنی؛ یه نفر با صدای بلند تری داد میزنه: " فقط دوست داشتن کافی نیست "

...

این که هدفت برای آینده چی باشه،این که دوست داری توی سی سالگیت کجا باشی و توی چه حالتی، اینکه تا کی میتونی اینجوری ادامه بدی..؟

"اینجوری" که من دارم زندگی میکنم،مطمئنم راه خوبی نیست.بی هیچ امیدی به آینده،بی هیچ برنامه ای، بی هیچ هدفی...فقط دارم جلو میرم.از بچگی همیشه بهمون گفتن مستقل باشید، هدف داشته باشید...اما هیچ کس اینا رو یادمون نداد!

دینِ من دستور داده بلند پرواز نباشید،ولی من وقتی به ارزوهام فکر نمیکنم،وقتی توی آسمون خیالاتم به اون بالا بالا ها پرواز نمیکنم،همین یه ذره امید رو هم ندارم!

اصلا کسی چه میدونه؟شاید این واقعا دستور دین نباشه؟شاید این یه تحریف باشه!چون من توی قرآن همچین چیزی ندیدم.حتی اگر هم باشه از کی تا حالا یه برنامه برای همه ی ادم ها کاربردی بوده؟

...

امروز یه ویدیو دیدم که یه دختر نوجوون بخاطر حجابش توسط مامورای گشت ارشاد کتک میخوره.

نمیخوام مقصر رو خانواده ی اون دختر بدونم.یه دخترنوجوون که عاشق رنگ ها و عاشق زیباییه،چجوری میشه بهش فهموند زیبا نباش و رنگی نپوش؟حتی اگر کارش اشتباه باشه!

حتی تقصیر خود اون دختر هم نیست!دختر است دیــــگر!عاشق رنگ ها.....

و اما مامور گشت ارشاد...ارشاد؟

فکر میکنه کار درست رو انجام میده.احتمالا عاشق خدا هم هست و امر به معروف و نهی از منکر حتی از نون شب هم براش واجب تره.

اما هیچ ادمی با زور به راه راست هدایت نمیشه.با پخش شدن این فیلم چهره ی اسلام هم خراب میشه!

من میدونم ک اسلام در اصل بی نقصه و ایراد مسلمونا نشونه ی ضعف اسلام نیست،اما من اینو میدونم،شیش هفت میلیارد آدم دیگه توی بقیه ی کشورهای جهان چی؟

خدایا تو اون بالایی و مسلما به حق قضاوت میکنی.....از ته قلبم ایمان دارم.یه جورایی فک  میکنم ممکنه اخرش همه مونو ببخشی.ما نمیدونیم چی درسته و چی غلط.به یه راه میچسبیم و در حد مرگ افراط و تفریط میکنیم....احساس میکنم تهش همه مونو میبخشی.شاید همه نه، ولی خیلی هارو.چون از هر دری که وارد میشم میفهمم تقصیر هیچ کس نیست.......

....

داشتم ب اینده و هدف فکر میکردم.با خودم گفتم بهتره برم دنبال نجوم.بعدش فکر کردم دیگه داره 22 سالم میشه!و اینکه خیلی ها "عاشق" نجومن پس چرا همه منجم نشدن؟

بعدش فکر کردم ب مبینا.به اینکه با خانواده ای ازدواج کرده که خیلی مذهبی هستن.به اینکه هربار میخواد بره سمت خانواده ی شوهرش،باید برخلاف چیزی که هست،چادر سر کنه و رو بگیره.با خودم فکر کردم خب "عاشق" شوهرشه و بخاطرش هرکاری میکنه.ولی تا کی میتونه عاشق باشه؟هرچقدر هم ک عاشق یه نفر باشی و بخاطرش تغییر کنی،بلاخره یه روزی دلت برای خودت تنگ میشه.یه روزی دلت میخواد کارهارو به روش خودت انجام بدی و از تظاهر خسته میشی....


صدایی توی ذهنم فریاد میزنه که : "عشق،به تنهایی کافی نیست"

البته اگر حست؛واقعا عشق باشه!

شب بخیر سرزمین خیال!


Bad,Worse,Worst!

۵ نظر


بنام خدا

____________

سه شنبه 7 فروردین ماه 1397 :


عشق حس خوبیه،ادم دلش میخواد عاشق باشه!اما من هرگز یک عشق دوطرفه ندیدم!

پدر و مادرم هیچ وقت عاشق هم نبودن،هیچ وقت!

از وقتی که یادم میاد مادرم پاسوز بابام بود،با مشکلاتش ساخت و اخرش هم بدِ ماجرا خودش بود...

بابا همیشه میگه مامان و دوس داره،میگه "به عمــــل کار برآید".راست میگه!امروز مامان و زد.از اعمالش همه چیز مشخصه!ازش بیزارم.این بیزار بودن رو هیچ جور دیگه ای نمیتونم بگم،اصلا نمیشه ابرازش کرد.ما براش،مثل برده هستیم،دلش نمیخواد شادی ما رو ببینه،دلش میخواد تا ابد بهش وابسته باشیم؛محتاجش باشیم و برای کمک زجر کُشمون کنه...دوست نداره پیشرفت کنیم و به پیشرفت بچه هاش توی هر زمینه ای حســــادت میکنه!بیمـــــاره و بیماری مسریش رو داره به ما هم انتقال میده.تک تک رشته های عصبیه بدنم ضعیف شدن و اگر وضع همینجوری ادامه پیدا کنه از بین میرم...

چندروز پیش،مامان درمورد من با یه دعا نویس حرف زده،طرف به مامانم گفته دخترت عصبیه؛ و سردرگم.یه اتفاق خیلی بد رو پشت سر گذاشته!روش نحسی افتاده و این نحسی خود به خود برطرف میشه.و اما آینده اش...آینده ی روشنــــی داره.

توی چشمام اشک حلقه میزنه و بغض میکنم...یعنی ممکنه من هم آینده ی روشنی داشته باشم؟

به غیر از این قسمت آینده ی روشن،بقیه اش داغون بوده.این یعنی تمـــام حس خستگی و بیچارگی و عصبی بودن های بیش از حد من...همش عین واقعیت بوده و من درتمام طول این مدت در حال حمل نحسی بودم و البته که هنوز هم هستم!

به مامانم گفته دخترت کاهل نمازه!خوب اینم راسته!همه ی این هارو از توی یک کتاب خونده بدون دیدن حتی چهره ی خودم.یعنی این چیزا توی سرنوشتم وجود داره؟!یعنی بدون اینکه خودم بخوام اینم؟

راستش رو بخوای به خودم و همه چیز شک دارم،همه چیز بجز تو!انقدری به تو اعتقاد دارم که وقتی کسی میگه "خـــدا رفته" ته مه های وجودم از این حرف بلرزه و بدونم که تو هستی!

حالت های خاصی دارم.توی اوج بدبختی ها و فشار روحی باخودم حرف میزنم انگار که یک نمایشنامه توی مغزم کار گذاشتن و من یه بازیگر ماهرم که جلوی اینه داره دیالوگ هاشو تمرین میکنه!میدونی چیه خدا؟من حال خودم رو درک نمیکنم!فکر میکنم دارم به خودم دروغ میگم درمورد حس و حالم و همه چیز...انقدر داغون که چند ساعت بعد از کتک خوردن مادرم و گریه های خودم و خواهرم؛ بشینم سریال نگاه کنم و قربون صدقه ی شخصیت هاش برم و بعد با خودم فکر کنم:"وای!من چمه؟"

اون کسی که پدر منه و تو گفتی که من " باید "بهش احترام بذارم،نمیخوام بگم آدم خوبیه یا بد!نمیدونم چیه اصلا!جوری دروغ میگه که حتی اگر با چشم خودت واقعیت رو دیده باشی،به واقعیت شک کنی!من امروز کتک خوردن مامان و ندیدم اما صدای کتک خوردنش رو شنیدم و وقتی رسیدم که تلفن رو از دستش گرفت و زد به دیوار.اما دروغ گفتن بابا رو زیاد دیدم انقدر که به هیج کدوم از حرفاش باور نداشته باشم!که "هروقت" حرفی بزنه سرسری بگذرم و با تمام وجودم مطمئن باشم که دروغ میگه!

پدر برای من این مـَـــرده!مردی که حسی بهش ندارم، نه عشق و نه نفـــرت،که هزار بار تا حالا توی ذهنم کشتمش و کتک زدمش،ک هر بار میرم سر خاک مادرش ازش میپرسم :"با وجود این پسر،الان اون پایین راحت خوابیدی؟" 

بابا هیچ چیزی نمیتونه بهم بده!نه محبت،نه دلگرمی و نه هیچ حس دیگه ای که دخترا به پدرشون دارن.باعث شرمندگی و حس بیچارگی در من میشه.بخاطر وجودش واقعا حس میکنم بیچاره ام...واقعا!

تو بهم گفتی که من "باید" به بابا احترام بذارم،اما میدونی احترام گذاشتن به آدمی که لیاقت احترام رو نداره چقدر سخته؟قطعا میدونی!میخای صبر من و بسنجی یا چی؟

"او صبر خواهد از من : چیزی که من ندارم!"

داغونم خدا....خیلی......

__________

پنج شنبه 9 فروردین 1397: 

دلم گرفته...خیلی!

شب با مامان رفتم گوشیمو تعمیر کنم،نمیتونه راه بره و دیدن همین ماجرا برای دق مرگ شدن من کافیه...

صدبار تاحالا تصمیم گرفتم که دیگه جلوی مامان و هیچ کس دیگه ای نگم "نمیخوام ازدواج کنم" ولی بازم میگم!لعنت به من و این دهن که همیشه بی موقع باز میشه!توی راه برگشت سعی داشت منو قانع کنه که اگه بتونم یه شوهر خوب پیدا کنم پس ازدواج میتونه خوب باشه.دلیل این همه اصرار و نمیفهمم.خبر نداره از دلِ من!با تک تک سلول های بدنم ترس و بیزاری نسبت به ازدواج و حس میکنم.ازدواج؟شاید با مردی بدتر از بابام و داداشم!بچه داری؟حتی نمیتونم بهش فکر کنم!عجیبه!منی که انقدر عاشق بچه ها بودم،که انقدر دلم میخواست مادر بشم و حتی از اینکه مادر نشم میترسیدم حالا انقدر از بچه داشتن بیزارم!آدم ها عوض میشن و این حقیقت دردناکیه...

داشتم سریال مورد علاقم و نگاه میکردم،این دونفر تمام سرنوشتشون به غم گره خورده؛مثــــلِ من.از هرراهی که وارد میشن،حتی وقتی همدیگه رو نجات میدن باز هم میرسن به غم!

رفتن ازین کشور مثل یه راه نجات میمونه واسم،رفتن از بین مردمی که برام حرف در اوردن و من و با تمام احساساتم به خاک سیاه نشوندن.روزایی که غرق بودم توی رویای یه آینده ی روشن و یه دختر خوشبخت...من به کجا رسیدم؟دیگه خبری از اون دختر خوش خیال نیست.دیگه اینده روشن نیست.درواقع اصلا دیگه اینده رو نمیبینم.انگار که من توسط به موجود ناشناخته تسخیر شدم و حالا، نمیدونم اون آدم قبلی کجاست؟

_____________


نگاهم کن که من رو به سقوطم؛نه این من نیست منی که روبروتم...بذار همه ببینن آسمونم بی فروغه!بذار مردم بدونن که ستاره شون دروغه....

______________


مامان ناراحته که داداش میخواد از شهرمون بره،از اینکه همینجا بمونه هم ناراحت میشد.انقدر داغونیم که خودمون هم نمیفهمیم چی میخوایم.مامان از دست من عصبانیه،تقریبا همیشه.ترجیح میده من یه جای دور باشم تا بزرگ و عاقل شم اما دلش نمیخواد من حتی به فکر تحصیل توی یک کشور دیگه باشم!مامان حالش خرابه و من با دیدن این حال خرابش از همه ی عالم خراب تر میشم.من به بدترین شکل ممکن شبیه مامانم.من به بدترین شکل ممکن دلم میخواد به دورترین جایی که وجود داره فرار کنم و تا آخر عمرم شب ها توی تنهاییم انقدر گریه کنم تا بمیرم.گریه نمیتونه بغضم و از بین ببره،فقط این گره ی توی گلوم و کور تر میکنه.پیشونی از همون اول که بدنیا میای همه چیز زندگی تو مشخص میکنه.این که انسان قدرت اختیار داره کاملا اشتباهه،خدا خودش توی کتابش گفته که "ما هرکس را بخواهیم هدایت میکنیم"

گم شدم خدا.کجایی تو؟چرا همیشه فقط حرفت هست چرا خودت نیستی.چرا اون کسی که باید بیاد نمیاد تا همه ی این دردارو تموم کنه.نکنه به حد کافی درد نکشیدم؟نکنه به حد کافی درد نکشیدیم؟تو این زندگی انقدر درد داشتم که میتونم بگم لحظه ای که بی درد باشم اصلا نداشتم!حس منو درک میکنی اصلا؟بیچارگیم و حس میکنی؟بعضی وقتا با تک تک سلول های بدنم حس میکنم بیچاره ام.بیچاره به اون معنای واقعیش؛یعنی کسی که میخواد یه کاری برای درست شدن اتفاق ها انجام بده اما کاری برای انجام دادن نیست!دلم میخواد با تک تک سلول های بدنم گریه کنم.درست مثل چند لحظه ی پیش.

چرا زندگی و عشق و دوست داشتن ادم ها انقدر درد داره؟چرا همیشه باید یکی باشه که بترسیم از دستش بدیم و هر لحظه زجر و عذابی رو که میکشه با تمام وجودمون ببینیم و حس کنیم؟آدم بودن سخته.آدم کم میاره.خیلی چیزهارو نمیشه تحمل کرد.

ای کاش....نمیدونم حتی بگم ای کاش چی!چون آدم به همه چیز عادت میکنه و کم کم تمام احساسات و آرزو ها و ای کاش هاشو از دست میده...

تغییر حقیقت تلخیه،آدم ها تغییر میکنن...


برگشتم :)

۰ نظر

به نام خدا...

امشب داشتم با رفیق قدیمی حرف میزدم.ناراحت بود...خیلی!درگیر رابطه ای شده که نباید میشد.و حالا انقدر پیشروی کرده که دل کندن و بیرون اومدن ازش اراده ی آهنین میخاد...دلم گرفت!چه به روز اون دختر شاد و با جسارت اومده؟این عشق امروزی تا کجا اونو برد؟

خیلی وقته که نیومدم وبلاگم...خیلی وقته!از این جا پررنگ ترین چیزی که همیشه توی ذهنم هست وبلاگ آرام هست...چقد وبلاگمو دوست دارم!چقد دلم واسه این فضا تنگ شده بود...

دانشجو شدم...توی یکی از بهترین دانشگاه های ایران.خدارو شکر این بار روزانه اما نه اون رشته ای که میخاستم!اولویت دومم بعد از اونی که میخاستم قبول شدم و خیلی راضی هستم !از قضا فرداهم امتحان دارم  :|

خیلی خوبه که میتونم ناشناس حرف هامو بزنم،پیش روی ادمی هایی که منو نمیشناسن و نگران قضاوت هاشون نیستم ،نگران نیستم که شاید فرداهای نزدیک حرف هامو به گوش بقیه برسونن...

آینده هم چنان مبهمه...این ویژگی آینده است...حرف های زیادی توی دلم دارم برای گفتن؛همین که دوباره پست میذارم خیلی دلم سبک میشه...

آرام جانم خوبی؟دلم تنگت شده بود  :)

.

شب بخیر ای سرزمین خیال 🌙

شنبه 13آبان ماه 1396

ساعت01:26

شب...

۴ نظر

+قشنگ ترین مخلوق خدا ؛ شب و سکوت آرامش بخششه!

.

.

.

دیشب بعد از مدت ها یه خواب خوب دیدم!خواب دیدم با سه تا دوست صمیمیم و چند نفر دیگه که نمیشناختمشون اما دوستام بودن،رفتیم روی یک کوه که شیبش خیلی زیاد بود،تمام مشهد رو میدیدم ازونجا!بام مشهد بود.خیلی قشنگ بود.همون چیزی ک عاشق دیدنش هستم!تماشا کردن چراغ های شهر از دور...اون سکوت دوست داشتنیه شب...و ماه که اون بالا دلبری میکنه!ماه...نمیدونم چرا انقدر عاشق ماهم؟!

خوابم نمیبره،تو فکر فردام...فردایی که میتونه بخش دیگه ای از زندگیم و رقم بزنه.تصمیم گرفتم ک فکرو خیال رو بذارم کنار و به خدا بسپارم همه چیزو!استرس انتخاب رشته و دانشگاه،ازدواج و خاستگاری و همه چیز رو...

انقد خسته ام ک حوصله ی فکر کردن به هیچ چیزو ندارم!

میدونم ک خودش بهتر از من میدونه چ اتفاقی ب صلاحمه ک بیوفته :)

.

کلی کار دارم ک انجام ندادم!کارهای کلاس خیاطیم،مرتب کردن خونه،فکر کردن ب سوالاتی ک میخام بپرسم...فرداهم که قراره برم کلاس،دقیقا وقتی ک کلاسم تموم میشه اونا میرسن!نمیدونم چرا ساعت قرارشونو یکم تغییر ندادن؟!تو فکرشم ک فردا کلا کلاس نرم!ولی خب همینجوریشم خیلی عقب افتادم!همه چیز خیلی گره خورده به هم...برای انجام دادن این همه کار تقریبا دوروز کامل وقت میخام😑

یه مدتی بود ک باخوردم فکر میکردم برااینکه دانشگاه و کلاس خیاطی تداخل پیدا نکنه ،کلاس خیاطی نرم!ولی خب بعدش تصمیم گرفتم هرجوری ک شده با "نمیتوانم" هایی که دارم بجنگم.ازینکه حتی باخودم فکر کنم فلان کارو نمیتونم انجام بدم متنفرم :|

.

ساعت 3:33 شب ، و من بیدارم...یه گوشه نشستم و تو فکر فرداهایی هستم ک نمیدونم قراره چی بشه...اما به این فردا ها امید دارم 😊

شب بخیر🌙

بی اعتنا به نتیجه،دوستت دارم!❤

۱ نظر
مدارا نکردی
باداواپسی مو
ندیده گرفتی
غم بی کسی مو...
.
بنام خدا
داشتم وسایل اتاقمو جمع و جور میکردم،چشمم افتاد به دست نوشته هام.دلم تنگ شد واسه  خودم!خدایا؟دارم کجا میرم؟دستمو ول نکن؛ولم که میکنی تمام دنیا آوار میشه سرم....
و من همچنان سردرگمم.نمیدونم چی میخوام!بی هدف...معلق...و سکون بزرگترین اصل زندگیم شده!
توی یک گروهی دعوت شدم که همشون دوستای دبیرستانم هستن،دلم پرکشید واسه اون روزا...دیوونه بازی هامون،خنده ها،گریه ها،پاکی مون...
راهی و که دارم میرم،انگار خودم نمیرم!انگار یکی دیگه هست که بجای من راه میره،حرف میزنه،میخنده،تصمیم میگیره...!
صدای محسن یگانه داره تکرار میشه ؛ رگ خواب این دل، تو دست تو بوده... خدایا؟رگ خواب من،توی دست های توئه!میدونم رهام نمی کنی!خیلی دوستت دارم،تو تنها امیدی هستی که توی این روزهای تاریک به دلم میتابه...
آینده هرچی که باشه،هر اتفاقی که بیوفته برام،فقط میخوام یک چیز رو بدونی: بازهم؛مثل همیشه،بی اعتنا به نتیجه دوستت دارم!❤

همه چیز مثل همیشه

۶ نظر

به نام خدا

اگر از من بپرسن میگم همه ی اهنگ های دنیا یک طرف اهنگ های قدیمی فرزاد فرزین یک طرف؛اصلا غرق میشم تو خاطرات روزهای خوب دبیرستان....

گاهی وقتا ادم حال خوبی نداره و دلش میخواد غرق شه ...

یک ماه میشه که شرایط خونه بشدت به هم ریخته هست،نمیگم بد چون میخوام صبور باشم و به تقدیر خدااحترام بگذارم.دعوا ها و جرو بحث هایی ک به شدت زیادن و آقای برادر بیکار و آقای پدرهم بازنشسته شد،اونم چه بازنشستگی!بعد از دوماه بی حقوق سرکردن دوباره گقتن دوسال دیگ باید بره سرکار!باور تون میشه؟من تاحالاهمچین چیزی ندیده بودم....

اقای برادر به شدت موجود عجیبی هست،یه اژدهای دوسر،که نمیشه کنترلش کرد....این مدت خیلی همه رو اذیت کرد،مخصوصا منو بازبونش اتیش زد وقتی که توی موضوعی که به من اصلا ربطی نداشتم برگشت گفت سه سال پشت کنکوره فک کرده بقیه حالیشون نیست!بگذریم...

دیروز بعد از مدت ها با دوستام رفتم بیرون،خوش گذشت جاتون خالی!وقتی ک برگشتم خونه خانم خواهر و آقای برادر و خواهرزادم توخونه بودن،گفتم کو مامان؟خواهرم گفت رفتن بیرون،خواهرزادم گفت رفتن نوارقلب بگیرن.ترسیدم،فک کردم مامان چی شده؟مامانم اینا ک اومدن مامان گفت حالش بد بوده و دستش درد میکرده و....دکتر گفته حمله عصبیه،با خودم فک کردم صب ک من میرفتم حالش خوب بود!...

قهمیدم وقتی من نبودم چیزی شده،طبق معمول اقای برادر اعصابشو خورد کرده بود.نمیدونم این پسرا چرا از شاخ و شونه کشیدن لذت میبرن؟داره همه مونو دق میده،خب به درک ک بیکاری به ما چه؟

دعا کنید بره سرکار،حالم بهم میخوره ازش،امیدوارم بره یه شهر دیگه سرکار،نباشه ارومتره همه چیز...

از کنکور هم که نگم،من همیشه چند روز قبل ازکنکور یه دعوای درست حسابی توخونمون بوده،و این دعوا همیشه هیچ ربطی ب من نداره!میدونید چیه؟خسته شدم!میخوام امسال برم هرچی و هرجا شد...خیلی زخم زبون شنیدم،ای کاش هیچ وقت برگه انصراف و امضا نکرده بودم...!

دعا کنید لطفا،اوضاع زندگیم اصلا خوب نیست

انقدر بی حوصلم ک حتی حال ندارم وبلاگتونو بخونم،شرمندتون....


Sadness

۱۲ نظر




تیک تــاک
تیک تــــاک
تیک تـــــــاک
صدای ساعت رو میشنوم،بدون کوچک ترین حرکتی
ساکت میشینم و به گذر کردن هر لحظه گوش میدم!
من چی میخوام از زندگی؟
خیلی به این سوال فکر کردم،و هربار خیالم به سمتی کاملا متفاوت تر از دفعه قبل به پرواز درومده...
بنظر میرسه من یه قاتل هستم،قاتل ثانیه ها...ساعت ها مقابل دیوار میشینم و فقط نگـــاه میکنم به یه نقطه،نمیدونم چی میخوام نمیدونم کی هستم و کی میخوام باشم،واقعا هدف من توی زندگی چیه؟خندیدن؟گشت و گذار؟تبدیل شدن به یه آدم خارق العاده؟واقعا چی؟
گم شدم،"تو یک قدمی آینده ایستادم و خیلی گیج به قدم بعدی فکر میکنم!"این سکون ،این بی خیالیه محــــض،این توقف نتیجه ی چیه؟
بدون کوچک ترین حرکتی از رفتن منصرف میشم...
ای کاش کسی بود که بهم میگفت چیکار کنم!واقعا نمیدونم چی درسته چی غلط!بین ادم هایی گم شدم که منتظرن بک حرکت هرچند کوچک انجام بدم،تا فورا بهم بگن :اشتباه کردی!
شدم استاد هدر دادن همه چیز!زندگی،جوونی،وقت،انرژی...و خیلی ریلکس هم این هدر دادن رو تماشا میکنم.نمیدونم برای چی باید بجنگم،نمیدونم این افسردگیه یا بی انگیزگی و یا هرچیز دیگه...تنها چیزی که دارم همین حس سردرگمیه!
دلم میخواد یه جا بشینم و زار زار گریه کنم،من چمه؟
تقریبا همه چیزو تجربه کردم،و هیـــــــچ چیزو دوست نداشتم،شکست،موفقیت،هر روز و هر شب بیرون بودن،طعم خیانت،حتی ازین "دوست چیه تو خواهرمی"هایی که دخترا دارن!نمیدونم چی میخوام!واقعا نمیدونم،احساس میکنم تازه دارم واقعیت ها رو پیدا میکنم،تازه دارم خدارو میبینم اما،دیگه جونی واسم نمونده که به سمتش حرکت کنم...


i wanna go some where
Far far away
  

سایه ی جنگ

۷ نظر


بنام خدا

فکر نمیکردم تو ایران افرادی باشن که از سردار سلیمانی خوششون نیاد!!!!

از هرچی که بگذریم؛امروز افرادی زیادی آسیب دیدن،تعدادی شهید شدن،خانواده هایی ویران شدن و....

آقای روحانی بسیار متشکرم ازت!سایه ی جنگ و خوب برداشتی از سرملت!یه سری هام گفتن این چه ربطی به روحانی داره؟به کی ربط داره پس؟چطور اونموقه که روحانی گفت سایه ی جنگ رو بوسیله ی  برجام دور کردم همه کف زدین؟الان که داعش اومده ایران و اونم کجا؟؟؟بهارستان قلب تهران؛الان میگین جنگ به روحانی ربطی نداره؟

مملکتی که بازیگران معلوم الحالش بیان جریان اجتماعی راه بندازن و هشتگ آزادی بذارن و به تفکرات مردم شکل بدن تهش همینه!مملکتی که مردمش توی مصیبت غرق باشن و مصیبت هاشونو نبینن همینه!

برجام؟ازادی؟کنسرت؟نه عزیزم!کلاه رفته سرتون به چه گشادی!

دلمون خوش بود به امنیت کشورمون توی این اوضاع بد منطقه،داعش چشممونو باز کرد واقعا!گفت این امنیتی که میگفتین همش کشک بود همش رویا بود بیدار شین که ازبین میبریمتون!اهای ایرانیاااااا!ما وارد بهارستان شدیم بااون همه تدابیر امنیتی،خونه ی شما که سهله!ما نظامی هارو کشتیم ناموس شما که سهله!

خواهشا دم از اتحاد نزنید!کدوم اتحاد؟اتحادتون رو به چشم دیدم همون موقه که دخترو پسر بالباس بنفش و لاک بنفش توی خیابون یک صدا و با اتحاد اسم روحانی رو صدا زدید و رقصیدید!

میگید باید اتحاد داشته باشیم؟اتحاد شما الان دیگه بدرد نمیخوره عزیز من!اتحاد مال وقتی بود که اون مزدوری که بودجه ی نظامی مملکت رو کاهش داد بیرون کنین نه الان!

بیدار شید

این مملکت به فنا رفته!

بیدار شید ازین خواب ناز

فحش آزاد!از موقه انتخابات بگیر تا همین چند دقیقه پیش کلی فحش خوردم فحش های احتمالی آینده هم روش!

اما یادتون باشه مساله رئیسی نیست،مساله سال های آینده و بچه هامون هستن که با روندی که پیش روهست اکثرا بیماران جنسی و بدون قدرت درک و داریت و تفکر هستن!

این حرفا همشون به هم ربط دارن،جریانات سیاسی همینجوری هستن،مثل شطرنج چند تا حرکت جدا و دور از هم که به ظاهر به هم ربطی نداره،اما دراخر باعث میشه ببازی....


تنها بدون من

۵ نظر

دیدی که سخــــت نیســـــت


تنها بدون مــــــــــن ؟!!


دیدی که صبح می شود


شب ها بدون مـــــــــن  !!



این نبض زندگی بــــــــی وقفه می زند…


فرقی نمی کند


با مــــــن …بدون مــــــن…


دیــــــروز گر چه ســـــــخت


امروزم هم گذشت …!!!


طوری نمی شود فردا بدون مــــــن !!!…


 +والا من عاشق نشدم شکست عشقیم نخوردم ولی خعلی این شعرو میدوستمシ


?Do You Like The Stars
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان