نوشـــــــته هــاے نیمـــــــه شـــــــــــب🌙

آے ستــــــــــ⭐ـــــــــــاره آٌ ستــــــــــ⭐ــــــــــــاره بے تو شب نورے نداره

_and i'll be gone _

۴ نظر


بنام خدا

داشتم پست قبلی مو میخوندم؛ تمام حرفم از خستگیم بود،از اتفاقای بدی که واسم افتاده بوده.داستان زندگی من اینه...هر صفحه اش که ورق میخوره بیشتر فرو میرم توی بدبختی...بی خود نیست که نتیجه ی تست روانشناسی که زدم میگفت اختلال افسردگی داری!میترسم ازینکه تا چند سال دیگه این حجم ناراحتی تبدیل به یه بیماری لاعلاج بشه و از یه جا بزنه بیرون!

میگن یه روز خوب میاد... ولی من فهمیدم که یه روز خوب هیچ وقت نمیاد ، هرچی جلوتر میری دردهات عمیق تر میشن و تو باید یاد بگیری باهمین زخم های عمیقت زندگی کنی. زندگی خودش یه زخم عمیقه که خدا بعد از آفرینش توی قلب ما جاگذاشت.

درمورد تنهای خجالتی فخر فروش، فهمیدم که اشتباه میکردم.حسی نسبت به هم کلاسیش نداره و همینطور نسبت به من! گاهی باهم حرف میزنیم و همین کافیه.ازم ایراد میگیره ولی میدونم اون ته های دلش از من خوشش میاد ،درهمین حد! گاهی وقتا بهم اعتماد بنفس میده و گاهی همه ی اعتماد بنفسم رو میشکنه. چند بار در لفافه بهم گفته خوشگل هستی و درکمال تعجب ازونموقع وقتی میرم جلوی آینه ؛ دخترتوی آینه زیباتر بنظر میرسه! و من میفهمم که دخترها نیاز دارن یه نفر بهشون بگه تو زیباهستی،حتی اگر واقعا زیبا نباشن... 

تلاش هام مفید بوده و زیادی از حد توی دایره ی تنهاییم فرو رفتم.امروز دلم برای دوست صمیمیم که چند وقت بود زیاد باهم حرف نمیزدیم تنگ شده بود.وقتشه دوباره یکم نزدیک ترشیم بهم...

فصل زیبای من نزدیکه و هرچقدر از عشقم نسبت به این فصل بگم کمه... پائیز من...

پائیز باشه و دانشگاه باشه و بارون باشه... من باشم و دوست صمیمیم و قدم زدن تا سرحد احساس از دست دادن پاها!

همه ی تلاشم اینه که این سرنوشت لعنتی رو رام کنم و افسارش رو بدست بگیرم!موفقیت خاصی نداشتم ولی حداقل دارم تلاشمو میکنم... برای بار هزارم ؛ امشب بازم تصمیم میگیرم شاد باشم.......... .


_ حس خواسته نشدن _

۳ نظر

بنام خدا....


هنوز تازه با شوق و ذوق شروع کرده بودم و یکی دوتا از متن هایی رو که بخاطرش نوشته بودم توی وبلاگم میگذاشتم، که امروز دوستم گفت بنظرش تنهای خجالتی فخر فروش با یکی از دخترای کلاسشون باهمن!چندروز پیش خودم خواب این موضوع رو دیده بودم!بنظرم راست میگه!چند روزه که به شدت با من سرسنگینه و من دلیلش رو نمیفهمیدم.اون که رفتاراش نشون میداد به من حس داره،پس چی شد؟یعنی من اشتباه میکردم؟و این فکر داره منو میخوره...

گریه نکردم اما یه درد سنگین به دردهای روی سینه ام اضافه شد که انگار صدساله همراهمه!گریه نکردم؛ اما انگار صدنفر توی وجودم دارن گریه میکنن... یه جور خاصی آرومم و این احتمالا نشون دهنده ی یک طوفان پر از بارانه که در حال هجوم به سمت منه!

تو یکی دوهفته ی اخیر،اوضاع خانواده اصلا خوب نبود و جو خونه متشنج تر از همیشه بود.همه ی این مسائل دوشب پیش به اوج خودش رسیدم و من تا صبح توی حیاط نشسته بودم و گریه میکردم.باخودم حرف میزدم و سعی میکردم دل گرفته ام رو به چیزی خوش کنم....اما نمیشد!بزرگ ترین دلیلی که آدم میتونه واسه ی زندگی کردن داشته باشه؛ خانواده ای هست که همیشه پشت سرت حسش کنی و بهشون دلگرم باشی، که من این دلگرمی رو نسبت به خانواده ندارم!گاهی باخودم فکر میکنم و از خودم میپرسم من چطور به خودم اجازه دادم که بهش احساسی پیدا کنم؟من با این همه مشکل ،اونم احساسی که اصلا عاقلانه نیست!صدهزار بار خودم رو با اون دختر مقایسه کردم و هربار حالم از خودم بهم خورد که حتی خنده هام بوی غم میدن!

فردا، یه امتحان خیلی خیلی سخت دارم.یه درس شش واحدی که اصلا براش امادگی ندارم و نمیدونم باید چیکار کنم.همه وجودم استرسه.مثل همیشه شرایطم به هم پیچیده است.نمیدونم چرا شرایط من از همون اول زندگی انقدر پیچیده بود؟من که بابام همیشه نون حلال اورد سر سفره،من که خانوادم اهل نماز و روزه بودن تا نکنه یه وقت خیر و برکت از زندگیمون بره، من که سعی کردم دل کسی رو نشکنم و اونوقت دل خودم همیشه شکسته بود...پس این پیچیدگی نتیجه ی چیه؟

من آخر از استرس میمیرم...

خیلی آرومم و سنگین،و این حس خوبی بهم نمیده.دلم میخواست الان یه عصر پاییزی بود و من بیرون خونه بودم انقدر روی برگای خشک راه میرفتم و لذت میبردم تا سبک میشدم....از گریه کردن خسته ام.از نوشتن.از احساس داشتن.از آدم بودن.از نخواسته شدن...از نخواسته شدن بیزارم...چطور ممکنه که هیچ کس آدم رو نخواد؟من از توهم خسته ام تنهای خجالتی فخر فروش!ازت خسته ام و دلم برات تنگ شده و حتی نمیدونم این همه حرف که توی دلم جمع کرده بودم تا به تو بزنم رو کجا خالی کنم؟

کاش امتحانا زودتر تموم شه تا کمی از استرسم کم شه،کاش تو این موقعیت بد امتحان واسم قوز بالا قوز نبود.کاش اصلا به مشکلات و اطرافم اهمیت نمیدادم.کاش زودتر برگردم به دایره ی تنهایی هام و همه چیز واسم بی اهمیت شه...کاش زودتر فصل من برسه،پائیز من...

ـــجام جهانے چشم هایتـــ

۴ نظر

چشــــمِ تو 

ریــختہ بَرهَم منِ معمولــــے را

یک نگــاه تو به من

جــامہ دریدن دارد...

...

تصور کن ، آدمی رو که همه میگن نمیتونه با دیگران ارتباط چشمی برقرار کنه.وقتی تو داری با این آدم حرف میزنی ، انگار که چند لحظه با خودش در کلنجار باشه، سر نگاه کردن به تو.هی چشم بچرخونه و نخواد نگاهت کنه اما توی یه لحظه صورتش رو بیاره بالا و به چشم هات نگاه کنه...!خدا میدونه که توی اون چند لحظه یک کلمه از حرفاشو نفهمیدم!که حتی نتونستم فکر کنم ب این که چه عکس العملی نشون بدم و مثل یه پرِ کاه که نمیتونه درمقابل باد مقاومتی نشون بده، نمیتونستم ازش چشم بگیرم!

جام جهانی؟اون دوتا چشم تیره توی اون لحظه برای من همه ی گیتی بود...

پ.ن: 

به دعوت آرامِ عزیزم(ببخشید که دیر شد)

نمیخواستم عاشقانه شه ولی شد، عذر میخوام 😶

با آدمی که رفتارهاش ضد و نقیضه چه باید کرد؟

شب بخیر🌙



_ The story of my life ‌_

۴ نظر



بنام خدا

از سری نامه هایی که هرگز ارسال نخواهد شد...

برای یک تنهای خجالتی فخرفروش

💜

فرق درس خوندن من توی کتابخونه،با درس خوندنم توی خونه اینه که؛ توی خونه به همه چیز فکر میکنم،اما توی کتابخونه فقط به خواب فکر میکنم!تمرکزش بیشتره طبیعتا!

اینجا من به تو فکر نمیکنم ،به روزهایی که کنارهم نبودیم،به خاطره هایی که باهم نداریم...اینجا حسی به تو ندارم.عجیبه؟گاهی وقت ها فکر میکنم من واقعا حسی به تو ندارم و دارم به خودم دروغ میگم.کاش هنوزم همون آدمی بودم که دغدغه ی زندگیش خواب بودو دانلود سریال های مورد علاقش برای دیدن.

به گذشته(های نچندان دور) که نگاه میکنم میبینم حجم عظیمی از زندگیم رو خلاء پر کرده بود.چه آسایشی داره آدم توی خلاء و تنهایی!یه جور روتین... صبح ها برای از خواب بیدار شدن عجله ای نداری و کم کاری هات عذابت نمیدن.به نظر دیگران راجع به کارهات و ظاهرت اهمیت نمیدی.یه دایره فرضی میکشی دور خودت و هیچ کس نمیتونه وارد دایره ات بشه حتی اگر خودت بخوای هم نمیتونی کسی رو به زور واردش کنی!بارها تلاش کردم و نشد!هیچ کس از خط اون دایره رد نشد که نشد.

نمیدونم تو چطور وارد شدی یهو.من از تو خوشم اومده بود، اما به خودم اجازه نمیدادم بهت فکر کنم.میدونی چرا خوشم اومد؟چون حس میکردم تنهایی...واسه ی همین اسمت رو گذاشتم تنهای خجالتیه فخر فروش.الان که کمی بیشتر میشناسمت میفهمم تنها نیستی،خودت میگی خجالتی هم نیستی، اما مطمئنم فخر فروشی...خیلی هم فخر فروشی!هرچند همه ی این هارو انکار میکنی،اما حس من میگه تو همون تنهای خجالتیه فخرفروشی هستی که روز اول توی اوج تنهایی دیدمت.که سر کلاس نشسته بودی و هیچ کس کنارت نبود.من تنفر بقیه رو نسبت به تو دیدم و روحم بخاطر تنهاییت گریه کرد.میگفتن اخلاق خاصی داری که بقیه رو میرنجونی و فراری میدی ،تقریبا همه ازت بیزارن!

ولی من کسی بودم که وقتی همه بهت خندیدن ، حتی با لبخند همراهی شون نکرد.من کسی بودم که وقتی همه ازت بد گفتن، به علتی که واسه ی اخلاقت داری فکر کردم و با خودم گفتم شاید تربیتش اینه؟تو ندیدی منو،نخندیدن هامو...ندیدی!

تو اما خوب منو شناختی.من احساساتی و خجالتی ام، مظلوم وبه شدت مطیع کسی که دوستش داشته باشم.هرچند انکار میکنم ویژگی هامو.من یه پوسته دارم که یه دختر همیشه خوشحال و سرخوش و خندونه، و تو همه ی ویژگی هامو فهمیدی اما غم توی چشم هامو ندیدی.بنظرم داری میفهمی من مطیعتم و این یعنی شلاق توی دست های توعه و میتونی تا حد مرگ عذابم بدی!

بازم صبح خوابت رو میدیدم،تو بودی و تو بودی و توبودی...از خواب که بیدار شدم انگار یه نفر دم گوشم اسمتو صدا زد.حتی یک دقیقه هم فاصله نمیوفته بین بیدار شدنم از خواب و یاد آوریه تو.همه چیز شده تو...

اما بازهم گاهی حس میکنم دارم به خودم دروغ میگم و همه ی این فکر ها و حس ها، خیالات و توهمه.

من توی کتابخونه به تو فکر نمیکنم؟پس چرا الان دارم از تو مینویسم؟یه نامه مینویسم برات که قراره ارسال نشه!شاید بهتر باشه جمله مو اصلاح کنم : من توی کتابخونه " کمتر " به تو فکر میکنم.

این روزها تموم میشه تنهایِ خجالتیه فخر فروشِ من. من به این حس ،هرطور که شده خاتمه میدم. من تورو تبدیل میکنم به یه رویای دور، یه حس خوبِ قدیمی که خروار خروار راجع بهش نوشتم.من میدونم احساسات یک طرفه از اول تا آخرش غصه است و حتی نمیخوام دعا کنم تو به من فکر کنی.

چون من خسته ام و دلم برای دایره ی تنهاییم تنگ شده.من دلم میخواد بازم صبح ها که از خواب بیدار میشم تا یک ساعت شوت باشم و حتی نفهمم کی عم و کجام.من دلم میخواد وقتی که با وجود تمام ترس هام،ادعای شجاعت میکنم تو نیای و به من نگی که باید بترسی تا یه نفر ازت محافظت کنه.راستش من هم دلم میخواد تو باشی و هم نباشی...

کاش هیچ وقت نمیدیدمت که تنها سر کلاس نشستی،کاش هیچ وقت اون روز اول برای هیچ کس اتفاق نیوفته...




The future

۳ نظر



بنام خدا

هرراهی رو که میری میبینی نمیتونی و تو؛ آدم اون راه نیستی!

نمیتونی مثل بقیه دوست و همراه داشته باشی، نمیتونی مثل بقیه عاشق باشی، نمیتونی تمرکز کنی حتی!حتی نمیتونی توی جمع خانواده ات خوش باشی!

هرراهی که میری، دری که تهشه رو به خودت وامیشه. تو تنهایی!بوی تنهایی میدی.انگار صدها سال تنها بودی که حالا جمع گریز شدی!

همه چیزو امتحان کردم تقریبا.دلم به هیچ چیز نمیتونه خوش باشه. بارها شده با دوستام رفتم بیرون و بهم خوش گذشته،اما توی راه برگشت توی اتوبوس هق هق گریه کردم!نمیدونم مشکل چیه!

توی جمع های خانوادگی، همه ی شوخی ها بنظرم مسخره است و حتی اگر هم بامزه باشه دلم نمیخواد لبخند بزنم. انگار که من مستحق خندیدن نباشم.انگار که من مستحق خانواده داشتن نباشم.انگار که من جزعی از خانواده نباشم!

نمیتونم حتی مثل ادمیزاد عاشق باشم.انقد در طول مدت عشق و عاشقی خودم رو عذاب میدم که خدا میدونه... اون روزهای سخت بچگی،اون دعواها و تحقیرها...اون روزایی که با خودم فکر میکردم "چرا من که انقدر مصیبت دارم یه اتفاقی برام نمیتوفته تا بمیرم؟" ...همه ی اون روزها روی روح و روانم تاثیر گذاشتن... روحم انگار خراش برداشته باشه.

بارها دعا کردم برای اینکه ای کاش نبودم.ای کاش این دختری که از روزهای اول بوجود اومدن نطفه اش ناخواسته بود، که از روزهای اول بوجود اومدن نطفه اش باعث شرمندگی مادرش بود، که از روزهای اول بوجود اومدن نطفه اش پدرش بخاطروجودش مادرشو اذیت میکرد،ای کاش این دختر توی همون روزهای اول در نطفه خفه میشد.فلسفه ی زندگیم و نمیفهمم. آفریده شدم تا انقدر عذاب بکشم و انقدر از خودم شرمنده باشم؟

دست و دلم به نوشتن نمیره.دست و دلم حتی به زندگی کردن نمیره.دیگه نمیتونم یه مداد بگیرم دستم و بخاطر عاشقی هایی که نکردم شعر بنویسم...

نمیدونم چی میخام و نمیدونم میخام چیکار کنم.دنبال ی چیزی میگردم تا بهم انگیزه ی زندگی بده.کاش میتونستم ی حیوون خونگی داشته باشم تا دلم بهش خوش باشه.یه چیزی که منو به زندگی وصل کنه.

میخوام ازش دوری کنم.ازونی که این مدت بهم انگیزه ی زندگی میداد.

حس خوبیه یکی باشه که هرجا میری اسمشو صورتش رو ببینی.اما مردم ازینکه انقدر احساس کمبود کردم در مقابلش.انقدر احساس کردم کم هستم.انقدر بخاطر خودم خجالت کشیدم.کسی که حتی نمیدونه من نسبت بهش حسی دارم!

عکسش، بهم دهن کجی میکنه انگار. مثل این میمونه که داره بهم میگه: تورو هیچ وقت نمیخام!انگار بازبون بی ربونی میخاد بهم بفهمونه بهم فکر نمیکنه!

میخوام نسبت بهش حسی نداشته باشم.خسته ام از پنهون کردن احساسم.من از همه چیز خسته ام.ازینکه بیشتر شب ها خوابش رو ببینم. ازینکه صبح ها وقتی از خواب بیدار میشم اسمش اولین چیزی باشه که به ذهنم میرسه.ازین احساس کمبود.ازین خستگی خسته ام!


شاید ساعت 00:00 ساعت تغییر باشه.کاش میشد وقتی ادم تصمیم میگیره تغییر کنه،واقعا تغییر میکرد.کاش خدا دستم و بگیره و بهم بگه این همه ترسی که تو ازهمه چیز داری بی خودیه.کاش ی بار که باهاش حرف میزنم جوابمو بده.بیاد توی خوابم و بگه دختر کوچولوی بی اعتماد بنفسه دوست نداشتنیه من، حتی اگر همه ی عالم و ادم تورو نخوان من دوستت دارم، بیا بغلم و تا ابد گریه کن رو شونه هام...

عجیبه شاید...اما من هنوزم به این آینده امیدوارم........................


لبریـــــزے از گفتن....

۱ نظر



تنهایی‌ام را با تو قسمت می‌کنم، سهم کمی نیست

گسترده‌تر از عالمِ تنهایی من عالمی نیست

غم آن‌قدر دارم  که می‌خواهم تمام فصل‌ها را

بر سفره‌ی رنگین خود بنشانمت، بنشین غمی نیست

حوّای من بر من مگیر این خودستایی را که بی‌شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه‌ام را بر دهان تک‌تک یاران گرفتم

تا روشنم شد، در میان مردگانم  همدمی نیست

همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که می‌پوشم زچشم شهر آن را

در دست‌های بی‌نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

محمدعلی بهمنی

_از این شعر قشنگ تر داریم؟_


عشق، به تنهایی کافی نیست!

۲ نظر


بنام خدا

#نوشته_های_نیمه_شب 

بعد از کلی سرو صدای ذهنی؛ یه نفر با صدای بلند تری داد میزنه: " فقط دوست داشتن کافی نیست "

...

این که هدفت برای آینده چی باشه،این که دوست داری توی سی سالگیت کجا باشی و توی چه حالتی، اینکه تا کی میتونی اینجوری ادامه بدی..؟

"اینجوری" که من دارم زندگی میکنم،مطمئنم راه خوبی نیست.بی هیچ امیدی به آینده،بی هیچ برنامه ای، بی هیچ هدفی...فقط دارم جلو میرم.از بچگی همیشه بهمون گفتن مستقل باشید، هدف داشته باشید...اما هیچ کس اینا رو یادمون نداد!

دینِ من دستور داده بلند پرواز نباشید،ولی من وقتی به ارزوهام فکر نمیکنم،وقتی توی آسمون خیالاتم به اون بالا بالا ها پرواز نمیکنم،همین یه ذره امید رو هم ندارم!

اصلا کسی چه میدونه؟شاید این واقعا دستور دین نباشه؟شاید این یه تحریف باشه!چون من توی قرآن همچین چیزی ندیدم.حتی اگر هم باشه از کی تا حالا یه برنامه برای همه ی ادم ها کاربردی بوده؟

...

امروز یه ویدیو دیدم که یه دختر نوجوون بخاطر حجابش توسط مامورای گشت ارشاد کتک میخوره.

نمیخوام مقصر رو خانواده ی اون دختر بدونم.یه دخترنوجوون که عاشق رنگ ها و عاشق زیباییه،چجوری میشه بهش فهموند زیبا نباش و رنگی نپوش؟حتی اگر کارش اشتباه باشه!

حتی تقصیر خود اون دختر هم نیست!دختر است دیــــگر!عاشق رنگ ها.....

و اما مامور گشت ارشاد...ارشاد؟

فکر میکنه کار درست رو انجام میده.احتمالا عاشق خدا هم هست و امر به معروف و نهی از منکر حتی از نون شب هم براش واجب تره.

اما هیچ ادمی با زور به راه راست هدایت نمیشه.با پخش شدن این فیلم چهره ی اسلام هم خراب میشه!

من میدونم ک اسلام در اصل بی نقصه و ایراد مسلمونا نشونه ی ضعف اسلام نیست،اما من اینو میدونم،شیش هفت میلیارد آدم دیگه توی بقیه ی کشورهای جهان چی؟

خدایا تو اون بالایی و مسلما به حق قضاوت میکنی.....از ته قلبم ایمان دارم.یه جورایی فک  میکنم ممکنه اخرش همه مونو ببخشی.ما نمیدونیم چی درسته و چی غلط.به یه راه میچسبیم و در حد مرگ افراط و تفریط میکنیم....احساس میکنم تهش همه مونو میبخشی.شاید همه نه، ولی خیلی هارو.چون از هر دری که وارد میشم میفهمم تقصیر هیچ کس نیست.......

....

داشتم ب اینده و هدف فکر میکردم.با خودم گفتم بهتره برم دنبال نجوم.بعدش فکر کردم دیگه داره 22 سالم میشه!و اینکه خیلی ها "عاشق" نجومن پس چرا همه منجم نشدن؟

بعدش فکر کردم ب مبینا.به اینکه با خانواده ای ازدواج کرده که خیلی مذهبی هستن.به اینکه هربار میخواد بره سمت خانواده ی شوهرش،باید برخلاف چیزی که هست،چادر سر کنه و رو بگیره.با خودم فکر کردم خب "عاشق" شوهرشه و بخاطرش هرکاری میکنه.ولی تا کی میتونه عاشق باشه؟هرچقدر هم ک عاشق یه نفر باشی و بخاطرش تغییر کنی،بلاخره یه روزی دلت برای خودت تنگ میشه.یه روزی دلت میخواد کارهارو به روش خودت انجام بدی و از تظاهر خسته میشی....


صدایی توی ذهنم فریاد میزنه که : "عشق،به تنهایی کافی نیست"

البته اگر حست؛واقعا عشق باشه!

شب بخیر سرزمین خیال!


Bad,Worse,Worst!

۵ نظر


بنام خدا

____________

سه شنبه 7 فروردین ماه 1397 :


عشق حس خوبیه،ادم دلش میخواد عاشق باشه!اما من هرگز یک عشق دوطرفه ندیدم!

پدر و مادرم هیچ وقت عاشق هم نبودن،هیچ وقت!

از وقتی که یادم میاد مادرم پاسوز بابام بود،با مشکلاتش ساخت و اخرش هم بدِ ماجرا خودش بود...

بابا همیشه میگه مامان و دوس داره،میگه "به عمــــل کار برآید".راست میگه!امروز مامان و زد.از اعمالش همه چیز مشخصه!ازش بیزارم.این بیزار بودن رو هیچ جور دیگه ای نمیتونم بگم،اصلا نمیشه ابرازش کرد.ما براش،مثل برده هستیم،دلش نمیخواد شادی ما رو ببینه،دلش میخواد تا ابد بهش وابسته باشیم؛محتاجش باشیم و برای کمک زجر کُشمون کنه...دوست نداره پیشرفت کنیم و به پیشرفت بچه هاش توی هر زمینه ای حســــادت میکنه!بیمـــــاره و بیماری مسریش رو داره به ما هم انتقال میده.تک تک رشته های عصبیه بدنم ضعیف شدن و اگر وضع همینجوری ادامه پیدا کنه از بین میرم...

چندروز پیش،مامان درمورد من با یه دعا نویس حرف زده،طرف به مامانم گفته دخترت عصبیه؛ و سردرگم.یه اتفاق خیلی بد رو پشت سر گذاشته!روش نحسی افتاده و این نحسی خود به خود برطرف میشه.و اما آینده اش...آینده ی روشنــــی داره.

توی چشمام اشک حلقه میزنه و بغض میکنم...یعنی ممکنه من هم آینده ی روشنی داشته باشم؟

به غیر از این قسمت آینده ی روشن،بقیه اش داغون بوده.این یعنی تمـــام حس خستگی و بیچارگی و عصبی بودن های بیش از حد من...همش عین واقعیت بوده و من درتمام طول این مدت در حال حمل نحسی بودم و البته که هنوز هم هستم!

به مامانم گفته دخترت کاهل نمازه!خوب اینم راسته!همه ی این هارو از توی یک کتاب خونده بدون دیدن حتی چهره ی خودم.یعنی این چیزا توی سرنوشتم وجود داره؟!یعنی بدون اینکه خودم بخوام اینم؟

راستش رو بخوای به خودم و همه چیز شک دارم،همه چیز بجز تو!انقدری به تو اعتقاد دارم که وقتی کسی میگه "خـــدا رفته" ته مه های وجودم از این حرف بلرزه و بدونم که تو هستی!

حالت های خاصی دارم.توی اوج بدبختی ها و فشار روحی باخودم حرف میزنم انگار که یک نمایشنامه توی مغزم کار گذاشتن و من یه بازیگر ماهرم که جلوی اینه داره دیالوگ هاشو تمرین میکنه!میدونی چیه خدا؟من حال خودم رو درک نمیکنم!فکر میکنم دارم به خودم دروغ میگم درمورد حس و حالم و همه چیز...انقدر داغون که چند ساعت بعد از کتک خوردن مادرم و گریه های خودم و خواهرم؛ بشینم سریال نگاه کنم و قربون صدقه ی شخصیت هاش برم و بعد با خودم فکر کنم:"وای!من چمه؟"

اون کسی که پدر منه و تو گفتی که من " باید "بهش احترام بذارم،نمیخوام بگم آدم خوبیه یا بد!نمیدونم چیه اصلا!جوری دروغ میگه که حتی اگر با چشم خودت واقعیت رو دیده باشی،به واقعیت شک کنی!من امروز کتک خوردن مامان و ندیدم اما صدای کتک خوردنش رو شنیدم و وقتی رسیدم که تلفن رو از دستش گرفت و زد به دیوار.اما دروغ گفتن بابا رو زیاد دیدم انقدر که به هیج کدوم از حرفاش باور نداشته باشم!که "هروقت" حرفی بزنه سرسری بگذرم و با تمام وجودم مطمئن باشم که دروغ میگه!

پدر برای من این مـَـــرده!مردی که حسی بهش ندارم، نه عشق و نه نفـــرت،که هزار بار تا حالا توی ذهنم کشتمش و کتک زدمش،ک هر بار میرم سر خاک مادرش ازش میپرسم :"با وجود این پسر،الان اون پایین راحت خوابیدی؟" 

بابا هیچ چیزی نمیتونه بهم بده!نه محبت،نه دلگرمی و نه هیچ حس دیگه ای که دخترا به پدرشون دارن.باعث شرمندگی و حس بیچارگی در من میشه.بخاطر وجودش واقعا حس میکنم بیچاره ام...واقعا!

تو بهم گفتی که من "باید" به بابا احترام بذارم،اما میدونی احترام گذاشتن به آدمی که لیاقت احترام رو نداره چقدر سخته؟قطعا میدونی!میخای صبر من و بسنجی یا چی؟

"او صبر خواهد از من : چیزی که من ندارم!"

داغونم خدا....خیلی......

__________

پنج شنبه 9 فروردین 1397: 

دلم گرفته...خیلی!

شب با مامان رفتم گوشیمو تعمیر کنم،نمیتونه راه بره و دیدن همین ماجرا برای دق مرگ شدن من کافیه...

صدبار تاحالا تصمیم گرفتم که دیگه جلوی مامان و هیچ کس دیگه ای نگم "نمیخوام ازدواج کنم" ولی بازم میگم!لعنت به من و این دهن که همیشه بی موقع باز میشه!توی راه برگشت سعی داشت منو قانع کنه که اگه بتونم یه شوهر خوب پیدا کنم پس ازدواج میتونه خوب باشه.دلیل این همه اصرار و نمیفهمم.خبر نداره از دلِ من!با تک تک سلول های بدنم ترس و بیزاری نسبت به ازدواج و حس میکنم.ازدواج؟شاید با مردی بدتر از بابام و داداشم!بچه داری؟حتی نمیتونم بهش فکر کنم!عجیبه!منی که انقدر عاشق بچه ها بودم،که انقدر دلم میخواست مادر بشم و حتی از اینکه مادر نشم میترسیدم حالا انقدر از بچه داشتن بیزارم!آدم ها عوض میشن و این حقیقت دردناکیه...

داشتم سریال مورد علاقم و نگاه میکردم،این دونفر تمام سرنوشتشون به غم گره خورده؛مثــــلِ من.از هرراهی که وارد میشن،حتی وقتی همدیگه رو نجات میدن باز هم میرسن به غم!

رفتن ازین کشور مثل یه راه نجات میمونه واسم،رفتن از بین مردمی که برام حرف در اوردن و من و با تمام احساساتم به خاک سیاه نشوندن.روزایی که غرق بودم توی رویای یه آینده ی روشن و یه دختر خوشبخت...من به کجا رسیدم؟دیگه خبری از اون دختر خوش خیال نیست.دیگه اینده روشن نیست.درواقع اصلا دیگه اینده رو نمیبینم.انگار که من توسط به موجود ناشناخته تسخیر شدم و حالا، نمیدونم اون آدم قبلی کجاست؟

_____________


نگاهم کن که من رو به سقوطم؛نه این من نیست منی که روبروتم...بذار همه ببینن آسمونم بی فروغه!بذار مردم بدونن که ستاره شون دروغه....

______________


مامان ناراحته که داداش میخواد از شهرمون بره،از اینکه همینجا بمونه هم ناراحت میشد.انقدر داغونیم که خودمون هم نمیفهمیم چی میخوایم.مامان از دست من عصبانیه،تقریبا همیشه.ترجیح میده من یه جای دور باشم تا بزرگ و عاقل شم اما دلش نمیخواد من حتی به فکر تحصیل توی یک کشور دیگه باشم!مامان حالش خرابه و من با دیدن این حال خرابش از همه ی عالم خراب تر میشم.من به بدترین شکل ممکن شبیه مامانم.من به بدترین شکل ممکن دلم میخواد به دورترین جایی که وجود داره فرار کنم و تا آخر عمرم شب ها توی تنهاییم انقدر گریه کنم تا بمیرم.گریه نمیتونه بغضم و از بین ببره،فقط این گره ی توی گلوم و کور تر میکنه.پیشونی از همون اول که بدنیا میای همه چیز زندگی تو مشخص میکنه.این که انسان قدرت اختیار داره کاملا اشتباهه،خدا خودش توی کتابش گفته که "ما هرکس را بخواهیم هدایت میکنیم"

گم شدم خدا.کجایی تو؟چرا همیشه فقط حرفت هست چرا خودت نیستی.چرا اون کسی که باید بیاد نمیاد تا همه ی این دردارو تموم کنه.نکنه به حد کافی درد نکشیدم؟نکنه به حد کافی درد نکشیدیم؟تو این زندگی انقدر درد داشتم که میتونم بگم لحظه ای که بی درد باشم اصلا نداشتم!حس منو درک میکنی اصلا؟بیچارگیم و حس میکنی؟بعضی وقتا با تک تک سلول های بدنم حس میکنم بیچاره ام.بیچاره به اون معنای واقعیش؛یعنی کسی که میخواد یه کاری برای درست شدن اتفاق ها انجام بده اما کاری برای انجام دادن نیست!دلم میخواد با تک تک سلول های بدنم گریه کنم.درست مثل چند لحظه ی پیش.

چرا زندگی و عشق و دوست داشتن ادم ها انقدر درد داره؟چرا همیشه باید یکی باشه که بترسیم از دستش بدیم و هر لحظه زجر و عذابی رو که میکشه با تمام وجودمون ببینیم و حس کنیم؟آدم بودن سخته.آدم کم میاره.خیلی چیزهارو نمیشه تحمل کرد.

ای کاش....نمیدونم حتی بگم ای کاش چی!چون آدم به همه چیز عادت میکنه و کم کم تمام احساسات و آرزو ها و ای کاش هاشو از دست میده...

تغییر حقیقت تلخیه،آدم ها تغییر میکنن...


برگشتم :)

۰ نظر

به نام خدا...

امشب داشتم با رفیق قدیمی حرف میزدم.ناراحت بود...خیلی!درگیر رابطه ای شده که نباید میشد.و حالا انقدر پیشروی کرده که دل کندن و بیرون اومدن ازش اراده ی آهنین میخاد...دلم گرفت!چه به روز اون دختر شاد و با جسارت اومده؟این عشق امروزی تا کجا اونو برد؟

خیلی وقته که نیومدم وبلاگم...خیلی وقته!از این جا پررنگ ترین چیزی که همیشه توی ذهنم هست وبلاگ آرام هست...چقد وبلاگمو دوست دارم!چقد دلم واسه این فضا تنگ شده بود...

دانشجو شدم...توی یکی از بهترین دانشگاه های ایران.خدارو شکر این بار روزانه اما نه اون رشته ای که میخاستم!اولویت دومم بعد از اونی که میخاستم قبول شدم و خیلی راضی هستم !از قضا فرداهم امتحان دارم  :|

خیلی خوبه که میتونم ناشناس حرف هامو بزنم،پیش روی ادمی هایی که منو نمیشناسن و نگران قضاوت هاشون نیستم ،نگران نیستم که شاید فرداهای نزدیک حرف هامو به گوش بقیه برسونن...

آینده هم چنان مبهمه...این ویژگی آینده است...حرف های زیادی توی دلم دارم برای گفتن؛همین که دوباره پست میذارم خیلی دلم سبک میشه...

آرام جانم خوبی؟دلم تنگت شده بود  :)

.

شب بخیر ای سرزمین خیال 🌙

شنبه 13آبان ماه 1396

ساعت01:26

شب...

۴ نظر

+قشنگ ترین مخلوق خدا ؛ شب و سکوت آرامش بخششه!

.

.

.

دیشب بعد از مدت ها یه خواب خوب دیدم!خواب دیدم با سه تا دوست صمیمیم و چند نفر دیگه که نمیشناختمشون اما دوستام بودن،رفتیم روی یک کوه که شیبش خیلی زیاد بود،تمام مشهد رو میدیدم ازونجا!بام مشهد بود.خیلی قشنگ بود.همون چیزی ک عاشق دیدنش هستم!تماشا کردن چراغ های شهر از دور...اون سکوت دوست داشتنیه شب...و ماه که اون بالا دلبری میکنه!ماه...نمیدونم چرا انقدر عاشق ماهم؟!

خوابم نمیبره،تو فکر فردام...فردایی که میتونه بخش دیگه ای از زندگیم و رقم بزنه.تصمیم گرفتم ک فکرو خیال رو بذارم کنار و به خدا بسپارم همه چیزو!استرس انتخاب رشته و دانشگاه،ازدواج و خاستگاری و همه چیز رو...

انقد خسته ام ک حوصله ی فکر کردن به هیچ چیزو ندارم!

میدونم ک خودش بهتر از من میدونه چ اتفاقی ب صلاحمه ک بیوفته :)

.

کلی کار دارم ک انجام ندادم!کارهای کلاس خیاطیم،مرتب کردن خونه،فکر کردن ب سوالاتی ک میخام بپرسم...فرداهم که قراره برم کلاس،دقیقا وقتی ک کلاسم تموم میشه اونا میرسن!نمیدونم چرا ساعت قرارشونو یکم تغییر ندادن؟!تو فکرشم ک فردا کلا کلاس نرم!ولی خب همینجوریشم خیلی عقب افتادم!همه چیز خیلی گره خورده به هم...برای انجام دادن این همه کار تقریبا دوروز کامل وقت میخام😑

یه مدتی بود ک باخوردم فکر میکردم برااینکه دانشگاه و کلاس خیاطی تداخل پیدا نکنه ،کلاس خیاطی نرم!ولی خب بعدش تصمیم گرفتم هرجوری ک شده با "نمیتوانم" هایی که دارم بجنگم.ازینکه حتی باخودم فکر کنم فلان کارو نمیتونم انجام بدم متنفرم :|

.

ساعت 3:33 شب ، و من بیدارم...یه گوشه نشستم و تو فکر فرداهایی هستم ک نمیدونم قراره چی بشه...اما به این فردا ها امید دارم 😊

شب بخیر🌙

?Do You Like The Stars
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان