نوشـــــــته هــاے نیمـــــــه شـــــــــــب🌙

آے ستــــــــــ⭐ـــــــــــاره آٌ ستــــــــــ⭐ــــــــــــاره بے تو شب نورے نداره

Bad,Worse,Worst!


بنام خدا

____________

سه شنبه 7 فروردین ماه 1397 :


عشق حس خوبیه،ادم دلش میخواد عاشق باشه!اما من هرگز یک عشق دوطرفه ندیدم!

پدر و مادرم هیچ وقت عاشق هم نبودن،هیچ وقت!

از وقتی که یادم میاد مادرم پاسوز بابام بود،با مشکلاتش ساخت و اخرش هم بدِ ماجرا خودش بود...

بابا همیشه میگه مامان و دوس داره،میگه "به عمــــل کار برآید".راست میگه!امروز مامان و زد.از اعمالش همه چیز مشخصه!ازش بیزارم.این بیزار بودن رو هیچ جور دیگه ای نمیتونم بگم،اصلا نمیشه ابرازش کرد.ما براش،مثل برده هستیم،دلش نمیخواد شادی ما رو ببینه،دلش میخواد تا ابد بهش وابسته باشیم؛محتاجش باشیم و برای کمک زجر کُشمون کنه...دوست نداره پیشرفت کنیم و به پیشرفت بچه هاش توی هر زمینه ای حســــادت میکنه!بیمـــــاره و بیماری مسریش رو داره به ما هم انتقال میده.تک تک رشته های عصبیه بدنم ضعیف شدن و اگر وضع همینجوری ادامه پیدا کنه از بین میرم...

چندروز پیش،مامان درمورد من با یه دعا نویس حرف زده،طرف به مامانم گفته دخترت عصبیه؛ و سردرگم.یه اتفاق خیلی بد رو پشت سر گذاشته!روش نحسی افتاده و این نحسی خود به خود برطرف میشه.و اما آینده اش...آینده ی روشنــــی داره.

توی چشمام اشک حلقه میزنه و بغض میکنم...یعنی ممکنه من هم آینده ی روشنی داشته باشم؟

به غیر از این قسمت آینده ی روشن،بقیه اش داغون بوده.این یعنی تمـــام حس خستگی و بیچارگی و عصبی بودن های بیش از حد من...همش عین واقعیت بوده و من درتمام طول این مدت در حال حمل نحسی بودم و البته که هنوز هم هستم!

به مامانم گفته دخترت کاهل نمازه!خوب اینم راسته!همه ی این هارو از توی یک کتاب خونده بدون دیدن حتی چهره ی خودم.یعنی این چیزا توی سرنوشتم وجود داره؟!یعنی بدون اینکه خودم بخوام اینم؟

راستش رو بخوای به خودم و همه چیز شک دارم،همه چیز بجز تو!انقدری به تو اعتقاد دارم که وقتی کسی میگه "خـــدا رفته" ته مه های وجودم از این حرف بلرزه و بدونم که تو هستی!

حالت های خاصی دارم.توی اوج بدبختی ها و فشار روحی باخودم حرف میزنم انگار که یک نمایشنامه توی مغزم کار گذاشتن و من یه بازیگر ماهرم که جلوی اینه داره دیالوگ هاشو تمرین میکنه!میدونی چیه خدا؟من حال خودم رو درک نمیکنم!فکر میکنم دارم به خودم دروغ میگم درمورد حس و حالم و همه چیز...انقدر داغون که چند ساعت بعد از کتک خوردن مادرم و گریه های خودم و خواهرم؛ بشینم سریال نگاه کنم و قربون صدقه ی شخصیت هاش برم و بعد با خودم فکر کنم:"وای!من چمه؟"

اون کسی که پدر منه و تو گفتی که من " باید "بهش احترام بذارم،نمیخوام بگم آدم خوبیه یا بد!نمیدونم چیه اصلا!جوری دروغ میگه که حتی اگر با چشم خودت واقعیت رو دیده باشی،به واقعیت شک کنی!من امروز کتک خوردن مامان و ندیدم اما صدای کتک خوردنش رو شنیدم و وقتی رسیدم که تلفن رو از دستش گرفت و زد به دیوار.اما دروغ گفتن بابا رو زیاد دیدم انقدر که به هیج کدوم از حرفاش باور نداشته باشم!که "هروقت" حرفی بزنه سرسری بگذرم و با تمام وجودم مطمئن باشم که دروغ میگه!

پدر برای من این مـَـــرده!مردی که حسی بهش ندارم، نه عشق و نه نفـــرت،که هزار بار تا حالا توی ذهنم کشتمش و کتک زدمش،ک هر بار میرم سر خاک مادرش ازش میپرسم :"با وجود این پسر،الان اون پایین راحت خوابیدی؟" 

بابا هیچ چیزی نمیتونه بهم بده!نه محبت،نه دلگرمی و نه هیچ حس دیگه ای که دخترا به پدرشون دارن.باعث شرمندگی و حس بیچارگی در من میشه.بخاطر وجودش واقعا حس میکنم بیچاره ام...واقعا!

تو بهم گفتی که من "باید" به بابا احترام بذارم،اما میدونی احترام گذاشتن به آدمی که لیاقت احترام رو نداره چقدر سخته؟قطعا میدونی!میخای صبر من و بسنجی یا چی؟

"او صبر خواهد از من : چیزی که من ندارم!"

داغونم خدا....خیلی......

__________

پنج شنبه 9 فروردین 1397: 

دلم گرفته...خیلی!

شب با مامان رفتم گوشیمو تعمیر کنم،نمیتونه راه بره و دیدن همین ماجرا برای دق مرگ شدن من کافیه...

صدبار تاحالا تصمیم گرفتم که دیگه جلوی مامان و هیچ کس دیگه ای نگم "نمیخوام ازدواج کنم" ولی بازم میگم!لعنت به من و این دهن که همیشه بی موقع باز میشه!توی راه برگشت سعی داشت منو قانع کنه که اگه بتونم یه شوهر خوب پیدا کنم پس ازدواج میتونه خوب باشه.دلیل این همه اصرار و نمیفهمم.خبر نداره از دلِ من!با تک تک سلول های بدنم ترس و بیزاری نسبت به ازدواج و حس میکنم.ازدواج؟شاید با مردی بدتر از بابام و داداشم!بچه داری؟حتی نمیتونم بهش فکر کنم!عجیبه!منی که انقدر عاشق بچه ها بودم،که انقدر دلم میخواست مادر بشم و حتی از اینکه مادر نشم میترسیدم حالا انقدر از بچه داشتن بیزارم!آدم ها عوض میشن و این حقیقت دردناکیه...

داشتم سریال مورد علاقم و نگاه میکردم،این دونفر تمام سرنوشتشون به غم گره خورده؛مثــــلِ من.از هرراهی که وارد میشن،حتی وقتی همدیگه رو نجات میدن باز هم میرسن به غم!

رفتن ازین کشور مثل یه راه نجات میمونه واسم،رفتن از بین مردمی که برام حرف در اوردن و من و با تمام احساساتم به خاک سیاه نشوندن.روزایی که غرق بودم توی رویای یه آینده ی روشن و یه دختر خوشبخت...من به کجا رسیدم؟دیگه خبری از اون دختر خوش خیال نیست.دیگه اینده روشن نیست.درواقع اصلا دیگه اینده رو نمیبینم.انگار که من توسط به موجود ناشناخته تسخیر شدم و حالا، نمیدونم اون آدم قبلی کجاست؟

_____________


نگاهم کن که من رو به سقوطم؛نه این من نیست منی که روبروتم...بذار همه ببینن آسمونم بی فروغه!بذار مردم بدونن که ستاره شون دروغه....

______________


مامان ناراحته که داداش میخواد از شهرمون بره،از اینکه همینجا بمونه هم ناراحت میشد.انقدر داغونیم که خودمون هم نمیفهمیم چی میخوایم.مامان از دست من عصبانیه،تقریبا همیشه.ترجیح میده من یه جای دور باشم تا بزرگ و عاقل شم اما دلش نمیخواد من حتی به فکر تحصیل توی یک کشور دیگه باشم!مامان حالش خرابه و من با دیدن این حال خرابش از همه ی عالم خراب تر میشم.من به بدترین شکل ممکن شبیه مامانم.من به بدترین شکل ممکن دلم میخواد به دورترین جایی که وجود داره فرار کنم و تا آخر عمرم شب ها توی تنهاییم انقدر گریه کنم تا بمیرم.گریه نمیتونه بغضم و از بین ببره،فقط این گره ی توی گلوم و کور تر میکنه.پیشونی از همون اول که بدنیا میای همه چیز زندگی تو مشخص میکنه.این که انسان قدرت اختیار داره کاملا اشتباهه،خدا خودش توی کتابش گفته که "ما هرکس را بخواهیم هدایت میکنیم"

گم شدم خدا.کجایی تو؟چرا همیشه فقط حرفت هست چرا خودت نیستی.چرا اون کسی که باید بیاد نمیاد تا همه ی این دردارو تموم کنه.نکنه به حد کافی درد نکشیدم؟نکنه به حد کافی درد نکشیدیم؟تو این زندگی انقدر درد داشتم که میتونم بگم لحظه ای که بی درد باشم اصلا نداشتم!حس منو درک میکنی اصلا؟بیچارگیم و حس میکنی؟بعضی وقتا با تک تک سلول های بدنم حس میکنم بیچاره ام.بیچاره به اون معنای واقعیش؛یعنی کسی که میخواد یه کاری برای درست شدن اتفاق ها انجام بده اما کاری برای انجام دادن نیست!دلم میخواد با تک تک سلول های بدنم گریه کنم.درست مثل چند لحظه ی پیش.

چرا زندگی و عشق و دوست داشتن ادم ها انقدر درد داره؟چرا همیشه باید یکی باشه که بترسیم از دستش بدیم و هر لحظه زجر و عذابی رو که میکشه با تمام وجودمون ببینیم و حس کنیم؟آدم بودن سخته.آدم کم میاره.خیلی چیزهارو نمیشه تحمل کرد.

ای کاش....نمیدونم حتی بگم ای کاش چی!چون آدم به همه چیز عادت میکنه و کم کم تمام احساسات و آرزو ها و ای کاش هاشو از دست میده...

تغییر حقیقت تلخیه،آدم ها تغییر میکنن...


آرام :)
۱۴ فروردين ۱۴:۲۹
پایییزی جووون :))

نبینم غمتووو💜💜

دعا میکنمم درست بشه ، دیگه از وب نریااا

پاسخ :

مرسی ابجی ارام
خدا بخواد هستم و میخوام فعال ترهم باشم ایشالا
کاکتوس هستم
۱۴ فروردين ۱۹:۲۰
سلام پاییز..
برو پستی که عنوانش اگه خسته و ناامیدی  هستی رو بخون..

 آدما درک نمیکنن  هم رو ..من این مشکل رو ندارم پس نمی گم غصه نخور چون این یه حرفه..من این مشکل رو ندارم اما مشکل دیگه داشتم که داغونم کرد..لهم کرد.هنوزم مشکل هست اما یه کم کمرنگ تره ...تو هم اگه بگم مشکلم رو شاید درک نکنی..میخام یه چیز بهت بگم سعی کن خودت حال خودت رو خوب کنی..ادما گذران میرن..تنها کاری که میتونم بکنم اینه که واسه حال خوبت دعا کنم..دعا کنم حالت خوب شه..زندگیت روون شه..و آینده قشنگی داشته باشی ..
یادت نره  ما آدما حق داریم  گریه کنیم..غصه بخوریم اما حق نداریم اون طوری بمونیم.
با خودت مرور کن ایا خدا برای بنده اش کافی نیست؟ با خودت بگو بگو که آینده خوبی خواهی داشت..بگو با قشنگ کردن زندگیم دل مادرم رو شاد میکنم..بگو که روزهای خوبی توی راهه..
واست دعا کردم..🌷

پاسخ :

مرسی کاکتوس جان
حرفت درسته و هر ادمی مشکل خودش رو داره ، همه نمیتونن هم و درک کنن و این حرف ها فقط برای سبک تر شدن و دلگرم شدن خودمونه
میدونی با وجود همه ی این چیزا سعی میکنم همیشه امید داشته باشم و بخاطر مادرم جلو برم
این که دوستایی مثل تو و از راه دور میگن واست دعا کردم خودش یه دلگرمی بزرگه
پستی که گفتی حتما میخونم
ممنون
کاکتوس هستم
۱۴ فروردين ۲۱:۲۷
ببخشید من پاک کرده ام  اصلا یادم نبود نگهش دارم فقط یه پستم  موند واقعا شرمنده ام :(
ببین حرفم این نیست بقیه نیستن ن! اتفاقا بعضی از دوستان بیان آرامم کردن با حرفاشون..یا دوستان مجازی یا واقعی دیگه بدون اینکه بدونن  مشکل رو حرفای خوب زدن و آرومم کردن..ولی بازم میگم من درک درستی از مشکلت ندارم ولی منم مشکل ناراحت کننده دیگه ای داشتم   و دارم :(
ولی میخوام بگم اگه یه وقت کسی درکت  نکرد و ندانسته قضاوت کرد دلخور نشو  ..
یا اگه گفت همه مشکل دارن برو بابا..دلخور نشو..چون جای تو نیستن..من خوب میفهمم حالت رو..دلت یه پشتوانه گرم میخاد..
که هرجور بودی بخواد تو رو..اون پشتوانه هم خداست..
بچسب بهش..ولش نکن..اون تا ته دنیا باهات هست ..خودش گفته هرجا باشید با شمام..خودش گفته بخشنده مهربان هست..خودش گفته لاتقنطوا  من رحمت الله..
از جمع فاصله نگیر..ولی تو جمع مشکلت  رو مطرح نکن :) تو مجازی خود دانی اما تو آشنا نه :)
میگم من کلا مشکلم با تو متفاوت هست اما مشکل من هم خیلی وقتا ناراحتم کرد..اما ته ته اینا  بازم بخدا توکل کن..یه روزی بالاخره معجزه میکنه تو زندگیت..یه جایی دستت رو میگیره..اینا امتحانه. خودش گفته که آیا فکر میکنند همینکه بگویند ایمان بیاوریم رها میشوند و مورد آزمایش قرار نمی گیرند..؟ ببین پاییز قوی باش آبجی  :) 
یادت باشه خدای همه ما آدما با خدای یوسف و یونس یکیست..با خدای ابراهیمی که تو آتیش نسوخت! با خدای یوسف در دل چاه! با خدای یونس در دل نهنگ  :)
+😊😊😙😗

پاسخ :

اره اتفاقا اومدم وبلاگت دیدم نوشتی دیگه پست نمیذاری
دیدم حتما یادت رفته که پست و پاک کردی
عیبی نداره ابجی فدای سرت
میفهمم حرفتو ابجی و امیدم به خداست
کاکتوس هستم
۱۴ فروردين ۲۱:۴۴
موفق و شاد و شنگول باشی همیشه ^-^

پاسخ :

ممنون کاکتوس جان
کنکورت به سلامت
خوب بخون درسارو
موفق باشی ابجیReading a Book
میم . الف
۱۶ فروردين ۰۰:۰۴
:))

پاسخ :

:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
?Do You Like The Stars
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان