نوشـــــــته هــاے نیمـــــــه شـــــــــــب🌙

آے ستــــــــــ⭐ـــــــــــاره آٌ ستــــــــــ⭐ــــــــــــاره بے تو شب نورے نداره

The future



بنام خدا

هرراهی رو که میری میبینی نمیتونی و تو؛ آدم اون راه نیستی!

نمیتونی مثل بقیه دوست و همراه داشته باشی، نمیتونی مثل بقیه عاشق باشی، نمیتونی تمرکز کنی حتی!حتی نمیتونی توی جمع خانواده ات خوش باشی!

هرراهی که میری، دری که تهشه رو به خودت وامیشه. تو تنهایی!بوی تنهایی میدی.انگار صدها سال تنها بودی که حالا جمع گریز شدی!

همه چیزو امتحان کردم تقریبا.دلم به هیچ چیز نمیتونه خوش باشه. بارها شده با دوستام رفتم بیرون و بهم خوش گذشته،اما توی راه برگشت توی اتوبوس هق هق گریه کردم!نمیدونم مشکل چیه!

توی جمع های خانوادگی، همه ی شوخی ها بنظرم مسخره است و حتی اگر هم بامزه باشه دلم نمیخواد لبخند بزنم. انگار که من مستحق خندیدن نباشم.انگار که من مستحق خانواده داشتن نباشم.انگار که من جزعی از خانواده نباشم!

نمیتونم حتی مثل ادمیزاد عاشق باشم.انقد در طول مدت عشق و عاشقی خودم رو عذاب میدم که خدا میدونه... اون روزهای سخت بچگی،اون دعواها و تحقیرها...اون روزایی که با خودم فکر میکردم "چرا من که انقدر مصیبت دارم یه اتفاقی برام نمیتوفته تا بمیرم؟" ...همه ی اون روزها روی روح و روانم تاثیر گذاشتن... روحم انگار خراش برداشته باشه.

بارها دعا کردم برای اینکه ای کاش نبودم.ای کاش این دختری که از روزهای اول بوجود اومدن نطفه اش ناخواسته بود، که از روزهای اول بوجود اومدن نطفه اش باعث شرمندگی مادرش بود، که از روزهای اول بوجود اومدن نطفه اش پدرش بخاطروجودش مادرشو اذیت میکرد،ای کاش این دختر توی همون روزهای اول در نطفه خفه میشد.فلسفه ی زندگیم و نمیفهمم. آفریده شدم تا انقدر عذاب بکشم و انقدر از خودم شرمنده باشم؟

دست و دلم به نوشتن نمیره.دست و دلم حتی به زندگی کردن نمیره.دیگه نمیتونم یه مداد بگیرم دستم و بخاطر عاشقی هایی که نکردم شعر بنویسم...

نمیدونم چی میخام و نمیدونم میخام چیکار کنم.دنبال ی چیزی میگردم تا بهم انگیزه ی زندگی بده.کاش میتونستم ی حیوون خونگی داشته باشم تا دلم بهش خوش باشه.یه چیزی که منو به زندگی وصل کنه.

میخوام ازش دوری کنم.ازونی که این مدت بهم انگیزه ی زندگی میداد.

حس خوبیه یکی باشه که هرجا میری اسمشو صورتش رو ببینی.اما مردم ازینکه انقدر احساس کمبود کردم در مقابلش.انقدر احساس کردم کم هستم.انقدر بخاطر خودم خجالت کشیدم.کسی که حتی نمیدونه من نسبت بهش حسی دارم!

عکسش، بهم دهن کجی میکنه انگار. مثل این میمونه که داره بهم میگه: تورو هیچ وقت نمیخام!انگار بازبون بی ربونی میخاد بهم بفهمونه بهم فکر نمیکنه!

میخوام نسبت بهش حسی نداشته باشم.خسته ام از پنهون کردن احساسم.من از همه چیز خسته ام.ازینکه بیشتر شب ها خوابش رو ببینم. ازینکه صبح ها وقتی از خواب بیدار میشم اسمش اولین چیزی باشه که به ذهنم میرسه.ازین احساس کمبود.ازین خستگی خسته ام!


شاید ساعت 00:00 ساعت تغییر باشه.کاش میشد وقتی ادم تصمیم میگیره تغییر کنه،واقعا تغییر میکرد.کاش خدا دستم و بگیره و بهم بگه این همه ترسی که تو ازهمه چیز داری بی خودیه.کاش ی بار که باهاش حرف میزنم جوابمو بده.بیاد توی خوابم و بگه دختر کوچولوی بی اعتماد بنفسه دوست نداشتنیه من، حتی اگر همه ی عالم و ادم تورو نخوان من دوستت دارم، بیا بغلم و تا ابد گریه کن رو شونه هام...

عجیبه شاید...اما من هنوزم به این آینده امیدوارم........................


جناب قدح
۲۳ خرداد ۰۰:۰۵
سلام :))

حالتون چطوره ؟

رسیدن بخیر ...

پاسخ :

سلام جناب قدح
حالم که تعریفی نداره 
ممنون از احوالپرسی شما😊🌹
جناب قدح
۲۳ خرداد ۰۰:۱۴
ممنونم :)

مراقب حالتون باشین و بیشتر اینجا سر بزنین ...

شبتون بخیر و ایام به کام :))

پاسخ :

چشم
اگه روزمرگی اجازه بده ازخدامه زیاد بیام
شب شماهم بخیر :)
آرام :)
۲۴ خرداد ۱۵:۳۲
امیدوارم حالت خوب بشه :)
تازه زود هم عاشق بشی عروس بشی 😍
منم دعوت کنیااا:)
اینقدر هم غصه نخور 😑 
حال یه کوچولو لبخند دندون نما بزن :)
برای آبجی😗

پاسخ :

مرسی عزیزم
😂😂چشم شما اولین نفر دعوتی
ازین لبخندای گشاد دندون نما دارم رو لبم،میبینی آبجی؟😆😊💜
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
?Do You Like The Stars
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان