نوشـــــــته هــاے نیمـــــــه شـــــــــــب🌙

آے ستــــــــــ⭐ـــــــــــاره آٌ ستــــــــــ⭐ــــــــــــاره بے تو شب نورے نداره

_ حس خواسته نشدن _

بنام خدا....


هنوز تازه با شوق و ذوق شروع کرده بودم و یکی دوتا از متن هایی رو که بخاطرش نوشته بودم توی وبلاگم میگذاشتم، که امروز دوستم گفت بنظرش تنهای خجالتی فخر فروش با یکی از دخترای کلاسشون باهمن!چندروز پیش خودم خواب این موضوع رو دیده بودم!بنظرم راست میگه!چند روزه که به شدت با من سرسنگینه و من دلیلش رو نمیفهمیدم.اون که رفتاراش نشون میداد به من حس داره،پس چی شد؟یعنی من اشتباه میکردم؟و این فکر داره منو میخوره...

گریه نکردم اما یه درد سنگین به دردهای روی سینه ام اضافه شد که انگار صدساله همراهمه!گریه نکردم؛ اما انگار صدنفر توی وجودم دارن گریه میکنن... یه جور خاصی آرومم و این احتمالا نشون دهنده ی یک طوفان پر از بارانه که در حال هجوم به سمت منه!

تو یکی دوهفته ی اخیر،اوضاع خانواده اصلا خوب نبود و جو خونه متشنج تر از همیشه بود.همه ی این مسائل دوشب پیش به اوج خودش رسیدم و من تا صبح توی حیاط نشسته بودم و گریه میکردم.باخودم حرف میزدم و سعی میکردم دل گرفته ام رو به چیزی خوش کنم....اما نمیشد!بزرگ ترین دلیلی که آدم میتونه واسه ی زندگی کردن داشته باشه؛ خانواده ای هست که همیشه پشت سرت حسش کنی و بهشون دلگرم باشی، که من این دلگرمی رو نسبت به خانواده ندارم!گاهی باخودم فکر میکنم و از خودم میپرسم من چطور به خودم اجازه دادم که بهش احساسی پیدا کنم؟من با این همه مشکل ،اونم احساسی که اصلا عاقلانه نیست!صدهزار بار خودم رو با اون دختر مقایسه کردم و هربار حالم از خودم بهم خورد که حتی خنده هام بوی غم میدن!

فردا، یه امتحان خیلی خیلی سخت دارم.یه درس شش واحدی که اصلا براش امادگی ندارم و نمیدونم باید چیکار کنم.همه وجودم استرسه.مثل همیشه شرایطم به هم پیچیده است.نمیدونم چرا شرایط من از همون اول زندگی انقدر پیچیده بود؟من که بابام همیشه نون حلال اورد سر سفره،من که خانوادم اهل نماز و روزه بودن تا نکنه یه وقت خیر و برکت از زندگیمون بره، من که سعی کردم دل کسی رو نشکنم و اونوقت دل خودم همیشه شکسته بود...پس این پیچیدگی نتیجه ی چیه؟

من آخر از استرس میمیرم...

خیلی آرومم و سنگین،و این حس خوبی بهم نمیده.دلم میخواست الان یه عصر پاییزی بود و من بیرون خونه بودم انقدر روی برگای خشک راه میرفتم و لذت میبردم تا سبک میشدم....از گریه کردن خسته ام.از نوشتن.از احساس داشتن.از آدم بودن.از نخواسته شدن...از نخواسته شدن بیزارم...چطور ممکنه که هیچ کس آدم رو نخواد؟من از توهم خسته ام تنهای خجالتی فخر فروش!ازت خسته ام و دلم برات تنگ شده و حتی نمیدونم این همه حرف که توی دلم جمع کرده بودم تا به تو بزنم رو کجا خالی کنم؟

کاش امتحانا زودتر تموم شه تا کمی از استرسم کم شه،کاش تو این موقعیت بد امتحان واسم قوز بالا قوز نبود.کاش اصلا به مشکلات و اطرافم اهمیت نمیدادم.کاش زودتر برگردم به دایره ی تنهایی هام و همه چیز واسم بی اهمیت شه...کاش زودتر فصل من برسه،پائیز من...

آرام :)
۲۷ خرداد ۲۳:۲۷
:(((

پاییزی من دوست دارم 💜💜💜

پاسخ :

مرسی عزیز دلم تو و این وبلاگ و این دوستای وبلاگی اگر نبودین حال منو چی خوب میکرد؟☺️💜💜💜
پری شان
۲۸ خرداد ۰۱:۲۵
😕
پســــــــــــــــــــــــر روزگــــــــــــــــــــار
۲۸ خرداد ۰۲:۰۶
بنظرم بهتره بجای عصر پاییزی بچسبید به کتاب :/

پاسخ :

باشه :/
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
?Do You Like The Stars
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان